فامیلیم.۸ سال خواستگارم بود.شهر دور بودن تعطیلات عید و تابستان میومدن خونه ی ما،با اینکه خیلی شوخ و مهربون بود ولی حد و حدود خودشو میدونست.بزرگترا هیچکدوم موافق این وصلت نبودن چون دختر عموی خودش دوسش داشت ولی پسره دوسش نداشت.سال آخر دیگه تو روی همه ی بزرگترا به من گفت بگو منو دوس داری تا آخرش هستم و حتی اگه نذارن بهم برسیم منم اگه جواب مثبت میدادم کل فامیل بهم میریخت من گفتم برو دنبال زندگیت اونم اشکش ریخت گفت نمیخوام اذیت بشی ولی از همین لحظه شدی یه داغ رو دلم که هیچ وقت سرد نمیشه.الان سالی یه بار همو میبینیم میگه سلام داغ بردل نشسته 💔