با خواهرم و دخترم رفتیم بازار شب شد گشنمون شد رفتیم پیتزا سفارش دادیم که با خودمون ببریم خونه ...خواهرم کنارم نبود اون لحظه من گفتم میگیرم میارم ....یه پسر جوون داشت پیتزا میخورد خیلی نگاه می کرد ...حساب داشتم میکردم پا شد اومد کنارم وایساد ...را افتادم برم بسمت خواهرم اینم دنبال من را افتاد چش ورنمیداشت ...من تندی برگشتم گفتم بهش چیه نگا میکنی با اخم و جدی و گفتم گمشووو کصافت اینم غیب شد .بنظرتون بگم برا همسرم ...اخه عادتمه همه چیزو براش تعریف میکنم یه کوچولو عذاب وجدان گرفتم