ما اشک هایی هستیم که بند نمی آید ما بغض هایی هستیم هزار ساله.ما سیاه پوشان همیشگی هستیم ما غم های متحرکی هستیم و زنده هایی بی جان اما...ما تمام نمیشویم. به نام حقیقت
فک کنم چون تنهاییم. من دست رو دست نذاشتم ک شوهر بیاد. درس خوندم چندسال دیگه آدم مطرحی میشم ولی امشب ک پای نذر زن عموم گفت دعا کن زنداداشم گفت آرزوش دانشگاه ارشد بود ک قبول شد دیگه حاجتی نداره زن عموم گفت هیچی شوهر نمیشه یه جوری بغض کردم و گفتم تا دکتر نشم شوهر نمیکنم البته الکی گفتما. گفت اونموقع دیگه پیری. گریم گرفت میگم فک کنم این شوهر عقده ایم کرده خبر ندارم خودم