سال اول ازدواجمون بود ب شوهرم با همکاری بابام ب شوهرم تو کافه تولد گرفتم بعد تنهایی با شوهرم سوپرایز کردم شبش مادرشوهرم یه دعوای حسابی راه انداخت که چرا ب پسرم تولد گرفتی گوه خوردی بعد حامله بودم با ذوق لباس و کیک جلوش گذاشتیم گفتیم بچه داریم کیکو انداخت اونور گفت ب درک منم از شدت ناراحتی فرداش سقط کردم😔 درضمن پیش اون زندگی میکنیم همه کاراشو مهموناشو من میکنم من تو شهر غریبم عروسم وقتی میریم خونه پدریم هی زنگ میزنه پسرم بیا کارای باغ مونده یا تنها موندم چون پدرشوهر ندارم چیزی نمیگم اصلا هم سیاست ندارم چهار تا عروس داره من از همه کوچیکم هیچکس سمتش نمیره بعد کاراشو من میکنم از همه کوچیکترم یدونه تشکر هم نمیکنه