دلم میخواد داستان زندگیمو از اول بگم ولی حیف خیلی طولانی میشه ای کاش میتونستم پیجی درست کنم و از اول با جژئیات داستانمو براتون تعریف کنم ولی میترسم آشنایی پیدام کنه واسه همین خلاصه ی خلاصه مینویسم
دختری پاک و معصوم بودم که عاشق اولین خواستگارم شدم و دزدکی دو سال همش باهم بودیم ودرنهایت اون آقا حقیقتی رو برام بازگو کرد که رابطه تموم شد ولی حسرتش تا الان که۲۵ سال ازش گذشته رو دلم مونده ،بماند که بخاطر اون ازدواج نمیکردم و ۹سال افسردگی شدید گرفته بودم...😔
بلاخره با گذشت سالها و هر روز با فکر کردن به عشق اول و آخرم تونستم خودمو جمع کنم و وقتی به خودم اومدم که دوستام همه بچه داشتن و من مجرد و متنفر از ازدواج ،
طی یه داستانی که اونم طولانیه با کسی آشنا شدم که کارمو راه انداخت و درنهایت خودش شد همسرم ولی متاسفانه یه بچه داشت که بچش پیش مادرش زندگی میکرد وحضانت رو به اون داده بود ،ولی زن سابقش وقتی دید بابای بچش ازدواج کرده بچه رو فرستاد پیش ما ودرست از همینجا دلخونی های من و تنهایی های من شروع شد،
همسرم رفتو آمدش با زن سابقش شروع شد و حس پدرانش رو تازه یادش دادن و اینکه کلا من شوهرمو گاهی ماهی یکبار میدیدم و به بهونه کار و ماموریت همیشه از هم دور بودیم و بماند که چی به سر من گذشت ...
حالا اینارو گفتم که کمی از تنهایی هامگفته باشم براتون و امروز بعد از یکماه بی خبری از شوهرم ،داشتم تو اینستا میچرخیدم و اسم عشق سابقمو سرچ میکردم که در کمال ناباوری پیداش کردم و فالو کردم اونم فورا پیام داد و از حالو روزش بهم گفت منم گفتم شوهر دارم و فقط میخواستم عکس هاتو ببینم ولی مشخصه که اون خیلی ضدحال خورد چون خودشم ازدواج کرده بوده بعد از من و طلاقشم داده بودو در حال حاضر تنهاست
به هر حال خیلی دلم گرفت واسه خودم ،چون دوست ندارم شوهرمو از دست بدم و از طرفی دلم میخواد با عشق سابقم گاهی گپ بزنم که فقط از تنهایی در بیام ولی میترسم از آخرو عاقبتش شما بودید چیکار میکردید با این زندگی لعنتیون😔