ن خدایی همچین کدبانوام نیستم گاهی واقعا نمیدونم چ کنم و چی بپزم
ولی ن قدرو ک نمیدونن
موقع هایی ک مریضم میفهمن ک عین چی کار میکردم و نمیدیدن
چندروز مریض بودم یهو شوهرم ب دخترم گفت توچرا انقد شلخته ای موهات چرا گره خورده این همه خونه افتضاح بود انگار بمب زدن ظرفشویی پر از ظرف ناهارو شام نمیتونستم بپزم
میگفت ی روز نباشی تباهیم ما
ولی خوب ک شدم باز همون اش و همون کاسه