طلاهمو فروختم. بابام وام ازدواجمو داد خودش ضامن رفت آمد گرفت. مامانم طلاهاشو داد خونه خریدم بعد قرار ۲۰روز دیگه بریم خونمون چند ماه پیش تو جمع خانوادگی شوهرم. خواهر شوهر مادرشوهرم نظر میدادن این کار کن اون کارو کن فقط گفتم. اول خون رو بازسازی کنیم بریم بشینم چون. قدیمی ساخت شوهرم گفت عقده از بازی درنیار اون خونه مال من خانواده ام تو حقی تو ش نداری. خیلی دلم شکست. موندم چجوری برم داخل اون خونه زندگی کنم
اره دقیقا. ولی حرفی که جلوی خانواده اش زد اونا خندیدن خیلی بهم. برخورد
خودشیرینی های اوایل زندگی . هنوز نفهمیده تو براش از خانواده اش بیشتر داری زحمت میکشی، خب زرنگ شو و از این به بعد بذار مسئولیت زندگی پاره اش کنه یاد میگیره کجا چی بگه