فرشته ای خندید فرشته ای گریست فرشته ای دوید فرشته ای پرواز کرد فرشته ای خسته شد فرشته ای نگاه کرد فرشته ای گناه کرد فرشته ای تباه شد فرشته ای شکست و همه اینها اتفاق افتاد... وقتی فرشته ای عاشق شد...!
قصه ی چشمهات که خونه مو و خراب کرد...قلبم و ویران کرد...چشمام و کور کرد...قصه ی لبهات قرار بود با من چیکار کنه؟...لبهایی که اون شب بعد از مدتها فریاد میزدن...عشق رو فریاد میزدن، درد رو فریاد میزدن، ولی بیشتر از هر چیزی اون لبها تمنا بود، امید بود، امیدی که فریاد میزد بمون
تو با این لبها به من فرصت جنگیدن دادی...و من باید از این جنگ سربلند بیرون میومدم
بعد از پا گذاشتن به آتش بهشت، فهمیدم جهنم هم میتونه قشنگ باشه...همون لحظه که توی سرمای چشمهات از آتش لبهات کام گرفتم...فهمیدم که سوختن در بهشت یعنی بوسیدن لبهای تو... فهمیدم عشق همیشه اولش قشنگه، اما یکم که نباشی...یکم که کم شی...میشه جنون...تو با لبهات من و به جنون کشوندی...حالا این عاشق دیوانه باید سر به بهشت میذاشت یا جهنم؟
نفس کشیدن از زنده بودن میاد، زنده بودن از ضربان قلب میاد ضربان قلب از سالم بودن میاد و سالم بودن از عاشق نبودن...
عشق یه چیزیه که میاد و همه چیز رو بهم میریزه اون نفست و حبس میکنه ضربان قلبت و تند میکنه و سلامت و از تنت میگیره جوری که به محض فکر کردن بهش لرز به تنت میوفته انگار که مریض شدی... و همون عشق در آخر نفست و تنگ میکنه قلب و میشکنه و جسمت و بیمار یه خستگی بی پایان میکنه این همون چیزیه که عشق بهش تبدیل شده البته اسم دیگه اش هست، رنج شیرین