سلام من هرچندوقت یه بار پیدام میشه و تاپیک میزنم از اوضاع و احوال ب دوستانم خبر میدم
واسه اونایی ک منو نمیشناسن :چندسال پیش تو محل کار با پسری آشنا شدم و ازم خواستگاری کرد مادر و پدرش اولش اکی دادن ولی بعد ک دیدن قضیه داره جدی میشه پا پس کشیدن و مخالفت تمام.بهونه ای نداشتن فقط میگفتن دوس داریم عروسمون رو خودمون انتخاب کنیم.من خیلی ناراحت شدم و حتی ب شوهرم گفتم خب اینو از اول میگفتین ک اصلا نمیومدی جلو و تموم.شوهرم حرفشونو قبول نکرد و تنهایی اومد خواستگاری اونم سه بار تا بالاخره اومدن.از همون اول هم بهم گفتن ک هیچ کمکی نمیکنن.بگم ک مادرشوهرم چندسالی بود ک درگیر مریضی لاعلاجی بود.تو دوران عقدم هیچی کادو ازشون نگرفتم.تا اینکه بیماری مادرشو بالا میگیره و فوت میشه.من با یکی از دوستام ک تو بیمارستانه راجع به مادرشو حرفیده بودم اونم بهم گفته بود چندماه بیشتر نمیمونه واسه همین سعی کردم تو این مدت بهش احترام بزارم و هیچ اعتراضی نکردم چون گاهی خیلی باهام بد برخورد میکردن
چندسال گذشت و پدرشوهرم زن گرف.زنی ک خود دختراش پسند کردن چون خودش میخواس یکی دیگه رو بگیره.اون زن ک اومد یواش یواش احترام ماهم زیاد شد.رفتار خواهرشوهرامو ک باهام میدید اعتراض میکرد.اینو بگم ک هوای خواهرشوهرامو هم خیلی داش.با اینکه شاغل بود وقتی میومد یه کدبانوی تمام عیار.تازه ب پدرشوهرم یاد داد ک زن باردار ویار داره هرچی جلوش میخوری بهش تعارف کن.اولین باری ک پدرشوهرم بهم انگور تعارف کرد اشک تو چشام جمع شد.میگفتم یعنی این تویی ک داری این روزا رو هم میبینی...