بابام میگفت اون وقتا که جوان بوده ، یه بار که شب پیاده از شهر برمیگرده روستا، و میانبر از کوه میومده پایین، چشمش میخوره به یه پیرزن که دراز کشیده و موهاش پریشون و باد این ور اون ور می برده.
قبلا هم که شایعه شده بود اون کوه جن داره.
تا اینو می بینه وحشت زده فرار می کنه و هر لحطه فکر می کرده الان از پشت می گیردش.
وقتی می رسه خونه می گفتن قیافه ش رنگ پریده مثل مرده ها بوده.
فردا بعدازظهر جمعیت زیادی به همراه پلیس روانه اون کوه میشن. پدرم متوجه میشه که اون یک پیرزن روانی بوده که هوش و حواس نداشته و از خونه زده بوده بیرون و توی کوه مرده