من با همسزم تو یه شهر غریب زندکی میکنم که کسیو اینجا نداریم شوهرم صبح میره سرکار تا بیاد خونه میشه ۹ شب و برنامه نویسه ... دیروز همکارش زنگ زد بهش گفت بیا فلان کارو انجام بدیم گفت ولش کن به حاش از این به بعد به حای اینکه ۷ تعطیل کنیمبریم خونه دوساعت بیشتر شرکت میمونیم به کارا برسیم قطع کرد گفتم تو ۷ تعطیل میکردی تا برسی میشد ۹ الان باز میخای دوساعت دیرترم بیای گفت گوه خوردم خستم کردی گفتم فقط خودت خسته نیستی منم هستم گفت دوست داری میتونی بری خونه بابات کسی جلوتو نگرفته منم بخاطز نوزادم هیچب نگفتم ولی بدجوز از جشمم افتاد انگار از دیروز برام بود و نبودش فایده ای نداره فقط بخاطز بچم دلم نمیخاد لج کنم بگم باش میزم خونه بابام از دیروزم حرف نمیزنیم فکر میکنه چون حقوقش بالا و تامین هستیم من باید ساکت باشم درمورد کارش نظر ندم
حالاالان پیام داده اخر هفته رفیقام میخان بیان خونمون اوکی هستی منم هنوز سین نکردم چی بگم که یه سمتش بسوزه
وقتی ادم ازدواج میکنه هم خانوم هم اقا به همدیگه امید میبندن اولویتشون همدیگه هستن حالا با لج و دعوا ...
بله دلیل اینکه بیشتر طلاق ها سالهای اول ازدواجه بخاطر اینه که زوج هاشناخت کم صبر کم وسیاست کمتری تو حرف زدن باهم به خرج میدن ولی به مرور قلق همو یاد میگیرن وصبورتر میشن