من یکسال با مادر شوهر زندگی کردم... هر بار که برا در شوهرم اینا سر میزدن به مادرش... میومدن شوهرم جوگیر میشد....
خونه جداشد باز شوهرم بزور منو میبرد خونه مادر شوهر که چندروز بمونم روستا بودن...منم متنفر
شوهرم منو میذاشت خودش فرار میکرد نمیدونم تو خونم چه گوهی میخوردن
بعد الکی هر بار منو میبرد روستا کتک کاری راه مینداخت!منم جواب نمیدادم
بار آخر دوسال پیش بود! از خودم دفاع کردم با پا زدم بین پاهاش. با ماهی تابه چنان کوبیدم به کلیش که ماهیتابه خم شد!!
چون دیگه صبرم لبریز شد! گفتم چرا من درد بکشم کتک بخورم تو نخوری!
این شد دوساله پامو خونه مادرش نذاشتم به همشونم گفتم وقتی میام یا شما پرش میکنید یا این جوگیر میشه جنگ راه میندازه