شوهر منم همین طور بود
فکر میکرد مادرس قدیسه ست
کم کم که سکوت من و طعنه و اذیت های اونا رو دید
خودبه خود نظرش عوض شد
اون اوایل خانوادشبخاطر همین موضوع تا تونستن خون به دلم کردن
ولی الان از ترس شوهرم نمیتونن کمتر از گل بگن
چون شوهرم برخورد میکنه
الانم روش شون رو به محبت کردن تغییر دادن ب
به من و بچه ها خیلی محبت میکنن انصافا
ولی خاطره ها فراموش نمیشه
من هرگز بدون شوهرم خونه مادرش نرفتم و نمیرم
هفته ای دو هفته ای نهایت دو یا سه ساعت میریم