2777
2789
عنوان

بیاید مثبت 18

| مشاهده متن کامل بحث + 340 بازدید | 22 پست
زنشم باشی باید باهاش بخوابی همیشه اون موقع هم عادی میشی اگ این طرز فکرته🙁🙁🙁

نظرتون درسته ولی هی میترسم ولم کنه اگه رابطه داشته باشیم

یا اگه الان رابطه کنیم دیگه جذابیتی براش ندارم و فکر میکنم حرفام تاثیری نداشته باشه

نه نکن اینکارو دختر من توعقد بودم و رابطمون کاملم هم نبود درحدی که به بکارت ی خش افتاده بودی یعنی م ...

عزیزم ببخشید ی سوال...اگه پارگی بکارت کامل نبوده و بعد ی مدت ترمیم میشده واقعا بخاطر یه خش کوچیک کل زندگی و آیندتو نادیده گرفتی؟چرا؟

بخاطر این میپرسم که میگی قطعا اگ جدا میشدم آینده بهتری داشتم و ته دلمم میخواستم ک جدا بشم و بخاطر این قضیه نشدم

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

نظرتون درسته ولی هی میترسم ولم کنه اگه رابطه داشته باشیم یا اگه الان رابطه کنیم دیگه جذابیتی براش ن ...

ول کنه هم کار خلاف شرع انجام ندادی ب هر حال شما انجام ندی بهتره انجامم بدی همش استرس داری

برام دعا کنید. لطفا 🙏🏻
عزیزم ببخشید ی سوال...اگه پارگی بکارت کامل نبوده و بعد ی مدت ترمیم میشده واقعا بخاطر یه خش کوچیک کل ...

اون موقه ۱۶ سالم بود سنم کم بود و بچه بودم نمیدونستم دارم چکارمیکنم 😔

همسرم بشدت عاشقم بود وبزور خونوادمو راضی کرد تا بهم برسیم اما بعد عقد خیلی پشیمون شدم و منم خونوادم تعصبی فکرمیکردم اگه بفهمن کلی سرزنش میشم و آبروم میره ولی اگ الان تواین ۲۳ سالگی بودم قطعا جدامیشدم 

خیلی بعدش سختی کشیدم توزندگیمممم خیلیی زیاد اونم خیانت همسر و ب مرز طلاق رسیدیم با یه بچه

ولی گذشتن سختیا و یهو ۱۸۰ درجه تغییر کرد و خیلی الان خوب شد واز نظر همه چی بهم میرسه محبت توجه مالی سرسنگین شد وکلا منم زیر نظر دارمش دیگه هیچی ازش ندیدم وخیلی پاک شد ولی چ فایده من مریض شدم استرس اضطراب وداغوووون شدم


عزیزم ببخشید ی سوال...اگه پارگی بکارت کامل نبوده و بعد ی مدت ترمیم میشده واقعا بخاطر یه خش کوچیک کل ...

خونوادم خصوصا مامانم خیلی میدونستم سرکوفت میزد تاالان هی میگه عموت میگه چطور دخترتون و شوهر دادید شوهرشو ازکجا میشناختید(مامانم میدونس منو شوهرم دوست بودیم )اونم چ دوستی بمدت یک ماه و بعدش شوهرم اومد خواستگاری چون نخواستم دوست بمونیم

همین غروبی بحث نمیدونم چی شد یهو مادرم گفت تو فلان مراسم ک خونه فلانی رفته بودیم و تو وشوهرت هم بودید وعقد بودین و بعدش رفتین باهم بیرون عموت شروع کرد غر زدن ک چرا میزاری اینا باهم برن بیرون وقتی هنو عروسی نگرفتن

بعد دیگه من و بابات ناراحت شدیم اومدیم خونه دیدیم تو و شوهرت توخونه اید(یعنی قشنگ تیکه انداخت)هنوز بعد چندسال ول نکرده بااینکه بچه دارم شدم همچین آدم سمی هستش مامانم

گفت خب توخونه باشیم اصلا شاید چیزی نیاز داشتیم برگشتیم خونه شاید میخواستم لباس عوض کنم 

خودشم ضایع شد گفت اره منم همینو میگم

خونوادم خصوصا مامانم خیلی میدونستم سرکوفت میزد تاالان هی میگه عموت میگه چطور دخترتون و شوهر دادید شو ...

عزیزم چقدر سخت...واقعا حق داشتی که گفتی ترسیدم الانکه گفتی درکت کردم...خداروشکر که سختیای زندگیت تموم شده و چه بد که شما توی این سختیا چقدر آسیب دیدی😔امیدوارم بهترینا ازاین ب بعد برات رقم بخوره  و حال دلت خوب باشه بانو

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز