خونوادم خصوصا مامانم خیلی میدونستم سرکوفت میزد تاالان هی میگه عموت میگه چطور دخترتون و شوهر دادید شوهرشو ازکجا میشناختید(مامانم میدونس منو شوهرم دوست بودیم )اونم چ دوستی بمدت یک ماه و بعدش شوهرم اومد خواستگاری چون نخواستم دوست بمونیم
همین غروبی بحث نمیدونم چی شد یهو مادرم گفت تو فلان مراسم ک خونه فلانی رفته بودیم و تو وشوهرت هم بودید وعقد بودین و بعدش رفتین باهم بیرون عموت شروع کرد غر زدن ک چرا میزاری اینا باهم برن بیرون وقتی هنو عروسی نگرفتن
بعد دیگه من و بابات ناراحت شدیم اومدیم خونه دیدیم تو و شوهرت توخونه اید(یعنی قشنگ تیکه انداخت)هنوز بعد چندسال ول نکرده بااینکه بچه دارم شدم همچین آدم سمی هستش مامانم
گفت خب توخونه باشیم اصلا شاید چیزی نیاز داشتیم برگشتیم خونه شاید میخواستم لباس عوض کنم
خودشم ضایع شد گفت اره منم همینو میگم