خب بذار برات یه داستان بگم :
سوم راهنمایی عاشق دختر همسایمون شدم ، اسمش نگین بود.
خودمو میکشتم تا بتونم اونو ببینم ، سر تعطیل شدن مدرسه میرفتم دم مدرسه ، الکی میرفتم تو کوچه ، نذری میبردم دم خونشون ، هزار تا کار میکردم.
آیندهمو فقط با اون میدیدم ، حتی تو خیالم باهاش عروسی میکردم.
خلاصه نگین انگشتر زندگیم بود و ......
تا اینکه زد و دانشگاه قبول شدم.
بعد از ورود به دانشگاه فهمیدم یه عالمه نگین هست که هنوز ندیده بودمشون ، حالا موندم این همه نگین رو روی کدوم انگشتر بزنم! 😂😂