چهار سال باهم بودیم تواین چهار سال از ازدواج حرفی نمیزد میگفت قولی نمیدم که نتونم ..
منم خواستگار داشتم گفتم بابام میگه باید ازدواج کنی گفت ازدواج کن وگوشی رو قط کرد وهیچوقت جوابمو نداد
تا دوسال بعدش نزدیک عروسیم زنگ زد و برام آرزوی خوشبختی کرد.
بااینکه میتونست ولی نیومد خواستگاریم همه ام فهمیده بودن باهمیم
واای چ زجری کشیدم تا یه سالو نیم پیام میدادم زنگ میزدم بدون هیچ جوابی
ازاون ماجرا ۱۲ سال میگذره و هنوز مجرده