امروز تو شلوغی بازار،مادرمو دیدم گرم صحبت بودیم یهو یه دستی پشتمو لمس کردد تا ازم رد شد.اولش فک کردم زنه، نتونسته تو شلوعی رد بشه خورده بهم اهمیت ندادم رد که شد،دیدم یه پیرمرده بیشرفه. تماام بدنم یخ شد گفتم بیشرف کثاافت.راشو ادامه داد،تا رسید بیوفته تو کوچه برگشت نگا کرد. اون لحظه از خودم بدم اومدم چرا من یکاری نکردم.چرا داد نزدم.چرا چتری که تو دستم بود و نکوبیدم رو کمرش.؟حجابم معمولی.مانتوم گشااد. بدبخت اون زنایی که با همچین مردای کثیف زندگی میکنن.