آره تا چشمم رو باز کردم دیدم کنارمه تو یه پلک زدن چشمم دیگه باز نشد، با دوتا انگشت گرفته بود گردنم رو اینقدر بسم اله و صلوات دادم تا یهو مثل آب خوردن چشمم باز شد دیدم دیگه نیست
روزی از روزها ،شبی از شب ها ،خواهم افتاد و خواهم مرد ،اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .تا هرچه دورتر بیفتم ،تا هرچه دیرتر بیفتم ،هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،افتاده باشم و جان داده باشم ،همین .