2777
2789

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

ماشین از روستا به شهر خیلی سخت گیر می اومد و من باید از فاصله روستای خودمون تا یه روستای دیگه رو پیاده طی می کردم تا به ایستگاه برسم، خلاصه که به هر سختی و جان کندن بود اون یک سال پیش دانشگاهی هم تموم شد بماند از روزای برفی که تا کمر تو برف گیر می کردیم و تمام لباسمون خیس میشد و... 

خسته از هیاهوی بی صدا...

پیس دانشگاهی رو که تموم کردم لابد خودم برای کنکور آماده می کردم ، مادربزرگ پیری داشتم که باید از مدرسه که می اومدم می رفتم کاراش می کردم و تا غروب پیشش می موندم از طرفی استرس کنکور داشتم و از طرفی بابام اجازه نمی‌داد خونه بمونم و درس بخونم می گفت باید بری یه پیرزن کمک کنی 

خلاصه هر روز با گریه می رفتم  خونه مادربزرگم 

منی که یه دختر بچه روستایی بودم و نمی‌دونستم قهوه چیه 

ولی یکی از دوستان شهری پیشنهاد داده بود که اگه میخوای بیدار بمونی و شب درس بخونی قهوه بخور منم رفتم و قهوه تهیه کردم یک ماه مونده بود به کنکور هر شب کارم شده بود قهوه دم کردن و رفتن به انباری و درس خوندن 

خسته از هیاهوی بی صدا...

مزه زَهر میداد و منی که  عقلم نمی‌رسید حداقل یه چیزی بهش اضافه کنم تا شیرین بشه یا می ترسیدم اثرش کم بشه  خلاصه که شبا بیدار بودم و مشغول درس روزا خونه مادربزرگ 

روز کنکور هم رسید و باز مثل همیشه مشکل جاده و دلهره نرسیدن و ... 

به هر سختی بود سر جلسه حاضر شدم و اون سال تونستم دانشگاه فرهنگیان قبول بشم 


خسته از هیاهوی بی صدا...

از اونجایی که پام از روستا و شهرمون فراتر نذاشته بودم  رفتن به مرکز استان و خوابگاه و ... برام خیلی  سخت بود خلاصه که به هر شکلی بود اون چهار سال و سختی هاش هم گذشت من تو این شهر با همسرم  آشنا شدم در واقع ایشون اهل همین شهر بودن


به شدت خجالتی و گوشه گیر بودم

و واقعا ارتباط برقرار کردن برام خیلی سخت بود

به هر جان کندنی بود  به خانواده فهموندم که همچین موردی هست و پدرم به شدت مخالفت کرد

که  باید دانشگاه تموم کنی و بعد به ازدواج فکر کنی

دانشگاه هم تموم شد و پدرم باز مخالف این آقا بودن

می گفتن غریبه هستن و شناختی نداریم

که ای کاش به حرف پدرم گوش می کردم


خلاصه تو سن ۲۲ سالگی  شده بودم خانم معلم و  کلی اهالی محل بهم افتخار می کردن

رفتم همون مدرسه ای که خودم توش درس خونده بودم ولی این بار به عنوان دبیر


خلاصه که از راست و چپ از همکار گرفته تا آبدارچی و غیره پیشنهاد ازدواج میدادن

اینم بگم نه قیافه ای داشتم نه هیکلی

فقط به خاطر اینکه  سمت ما معلمی رو بهترین شغل برای دختر میدونستن و دوست داشتن عروسشون معلم باشه

از قشرهای مختلف  هم پیشنهاد ازدواج داشتم

ولی من گیر کرده بودم به همون عشق دوران دانشجویی و ول کن هم نبودم

کل خاندان جمع شدن و گفتن نکن این به دردت نمیخوره

نه تحصیلاتی داره نه کار دائمی و....

ولی مگه دل عاشق من که کر شده بود جز ندای یار چیزی میشنید؟!


خلاصه با اعتصاب غذا و گریه زاری و هر ‌چه که بلد بودم رضایت خانواده رو گرفتم

و اینم بگم که چندین و چندبار پدرم ردشون کرد و باز با اصرار و واسطه انداختن

پدرم در ظاهر راضی به این وصلت کردن


خلاصه که من با این آقا نامزد شدم

ایشون برقکار بودن ، کل دوران نامزدی ما از هم دور بودیم و ایشون مشغول کار و مثلا پس انداز بودن

نزدیک عروسی که شدیم به آقا گفتم دیگه بیاین تا کارها رو با هم پیش ببریم ولی ایشون بهانه آوردن که من کارم زیاده و نمی‌رسم

اینم بگم که از چند ماه قبلش کارتی که توش وام ازدواج ایشون بود  به دست من سپرده شده بود


منم پیش خودم گفتم پول که هست  فعلا مقداری به عنوان بیعانه به آرایشگاه و نوازنده و تشریفات و... میدم تا بعد ایشون تشریف بیارن

خسته از هیاهوی بی صدا...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   قلعه_یخی  |  5 ساعت پیش
توسط   دنا_  |  19 ساعت پیش