با عشق اومد جلو زندگیمون بهترین بود،،کم کم خیانتاش شروع شد،هرسری یه داستان ،میخواستم طلاق بگیرم سر اولین خیانت نذاشت و گفت ترک میکنم،نکرد ادامه دادو براش عادی شد،هی بخشیدمو کوتاه اومدم،بابام فوت شده بهش فهش میده😭
بدترین الفاظ رو به مامانم میگه به خواهرامم همین طور
ولی من احمق هی بهش فرصت دادم ،خدارو التماس کردم
باهاش حرف زدم که خودشو اصلاح کنه،ناخواسته باردار شدم و ۳ ماهم بود فهمیدم و نمیشد سقطش کنم،تا میخوام جدا بشم هزار نفر میان وسط که جدا نشو،بخاطر پسرم صبوری کردم خیلیم کوتاه اومدم ولی این آدم درست نمیشه،به همه چی گیر میده
من صورت و بدن زیبایی دارم ولی به چشمش نمیاد.
میگه دوست ندارم،بدم میاد ازت،بهش میگم خو طلاقم بده دست از سرم بردار ولی پا جلو نمیزاره،،تو بگو من چیکار کنم ،؟؟؟با این همه مرگ حقم نیست؟؟؟مردن بهترین راهم نیست؟؟؟؟