دلم برای روزهایی که تابستون سر ساعت هفت همه ی بچه های کوچه میرفتیم بیرون بازی میکردیم تنگ شده..
بچگی خیلی شیرینی نداشتم.. ولی خیلی با دوستامون خوش میگذشت...
تو یه کوچه چهارده پونزده تا بچه بودیم که قرارمون ساعت هفت همه وسطای کوچه بود...
دلم برای دوستای مدرسه م تنگ شده...
دلم برای روزایی که با دوستم نقشه میکشیدیم چطوری بقیه دوستامونو دست بندازیم بخندیم تنگ شده...
دلم برای شبایی که تا صبح نمیخوابیدیم و همش حرف حرف حرف تا روشن میشد هوا و صدای پرنده ها میومد تنگ شده..
دلم برای روزایی که تو سرما و برف میرفتم مدرسه میدیم تعطیله و بهم خبر ندادن برمیگشتم خونه و میرفتم زیر پتو تنگ شده
دلم برای روزایی که با دوستام از مدرسه با اتوبوس برمیگشتیم تنگ شده...
دلم برای ساندویچ های هایدا که تازه اومده بود و توش پر پر سس بود تنگ شده... دیگه هر چی بخورم اون طعم رو نداره...