گذشته، الان واسهی من درده
گذشته درد نبود، الان درده
حال گذشته رو برام دردناک کرده
حال، بیحالم و صدای بیصدای سوت سکوت توی گوشم فریاد میزنه
توی ذهنم درد درست میشه، وقتی مینویسمش بغضم میگیره و موقع خوندش از شدت خنده، توی ذهنم دردم میگیره و این چرخه ادامه داره...
من زیاد ناراحت نمیشم ولی زیاد گریه میکنم. من موقع گریه حسی جز ناراحتی ندارم
بعضی وقتا از بیحس بودنم گریه میکنم
اوقات بیحسی، همون وقتاییه که خیلیا خودکشی میکنن.
قبلا میگفتم اونایی که خودکشی کردن ترسو بودن و کم آوردن؛ ولی الان میگم اونا جرأتی رو داشتن که من ندارم. فکر کردن به این چیزا منو توی اعماق اقیانوس ذهنم خفه میکنه و این خفگی، حال رو واسم دردناک کرده.
برعکس دردای بدن، ذهنم با این درد سازش کرده و وقتی ذهنم دردش میاد، احساس بیحسی توی وجودم میکنم.
و این بیحسی توی مغزم دردناکه و این چرخه ادامه داره...
این چرخها هم روزی میپوسن و روز پوسیدن این چرخها، روز خداحافظی روح منه.
روزیه که من برای خودم مُردم.
ممکنه اون روز ۵۰ سال بعد، ۶۰ سال بعد و حتی شاید یک سال بعد باشه.
روزی که من برای خودم مُردم، آغاز یه بیحسی مطلق درون ذهن منه که دیگه هیچوقت درست نمیشه...
روزیه که افراد شجاعتر (از نظر من) خودکشی کردن.
من همیشه سعی کردم شجاعتر از چیزی که هستم، باشم.
روز مُردن روحم، اوج شجاعت من خواهد بود...