پیکر تراش پیرم و با تیشه خیال
یک شب تو را ز مَرمَر شعر آفریده ام
اما تو چون بُتی که بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فِکنده ای
مست از مِی غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو ساخت کَنده ای
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام