دقیقا، من به قدری بهش ارزش دادم ، به قدری ازش تعریف کردم، بهش محبت کردم و ... که از تنهایی دراومد، اعتماد به نفسش رفت بالا، ارتباط گرفتن با آدما رو یاد گرفت ، بعدش شروع کرد به بهونه گیری ، هر دفعه یه بهونه می آورد، یه بار میگفت تو لیاقتت بیشتره و من لیاقت محبت تو رو ندارم، یه بار میگفت باید تو تهران خونه بگیری و ... آخر سر هم گفت من اصلا از اول هم دوستت نداشتم و از تنهایی بهت پناه آوردم، همینقدر نامرد، کل اعتمادم به آدما رو از دست دادم و به طور کل عوض شدم😔
حیف واقعا، هنوزم وقتی بهش فکر میکنم حالم بد میشه،