دقیقا یادمه ب بابام با ذوق گفتم بابا من لباس ندارم بپوشم میشه پول بدی یکم لباس بگیرم گفت اگه لباس نداشتی لخت میگردی فهمیدی! من اونوقت اشک تو چشام جاری شد اگه گریه میکردم بابام میزد من و ...
حرف که ولی یکی دوبار با شوهرم سر سفره بحث کردم بغض نزاسته لقمه بره پایین مثل سنگ موند اونجا
دردل من افتاده عشقت زمین گیر شدم♡سر تو با عصمت با شمسی درگیر شدم *** کار هرکس نیست با مرد زیستن♡ مغز خر میخواهد و صبر خفن زن سعدی با سعدی دعواش شده ***همسر جان، جان به قربانت کنم ای خوب خوبان*** مرا به صرف عشق کردی تو مهمان*** بیا که رنگ چشمت مرا دیوانه کرد از تو چه پنهان *** ۱۴۰۲/۱۱/۹ ضربان قلبشو شنیدم خداااااا🥰🥰دوبونش برم*** ۱۴۰۳/۱/۱۸ تیکر من آبی شد🥹🥰😇آرین مامان خوش اومدی 🤭🤭