راستش مشکل منم از زندگی و شوهر کردن حقیقتا احتمال داره برای هرکسی پیش بیاد یا اگه هم پیش نیاد از نظر من مشکلم منطقیه !
راستش من تو دوران مجرد بودنم تو خونواده پر جمعیت بزرگ شدم من بچه اولشونم و ی دهه هشتادیم ، بقیشون از من کوچیک ترن و کوچیک ترینشون دهه نودی هست، راستش بچه ها خیلی تو خونه فضولی میکردن و از بس فضول بودن منم گاهی باهاشون فضولی میکردم و چون همجای خونه پر سر و صدای بچه ها بود دیگه به صداهای کوچیک زیاد اهمیت نمیدادم ازبس بچه ها هی باهم بازی میکردن و ی جورایی دعوا و کشتی میگرفتن دیگه برام عادی بود کاراشون چون اکثر روزها فکنم همینجوری بودن بچها، خلاصه منم زیاد نمیومدم بیرون از اتاقم و گاهی هم توی دوران مجردیم پیج میساختم یا گاهی بعد درس خوندنم موقع تعطیلیم میرفتیم خونه اقوام و گاهی میرفتیم لب دریا ، خلاصه بدی و خوبی تو دوران مجرویم طوری بود که میتونستم تحمل کنم و میتونستم خوشبگذرونم ، بعد متاهلیم راستش درست بود سنم کم بود اما بعد ازدواجم پدر و مادر شوهرم تقریبا ی یکماهی موندن ولی باحرفاشون بشدت خسته شده بودم ، حقیقتا دیگه پدر و مادرشونم پیر بودن تقریبا نزدیک به ۶۰سالشون بود ، و حس میکردم اصلا نمیتونه پدر شوهرم ی دهه هشتادیو درک کنه ، همش کارای خونرو خودشون انجام میدادن و اصلا انگار راحت نبودم پیششون و هی مادر شوهرم همش تو اشپز خونه بود و همینکه میخواستم ی چیزی درست کنم میومد میدید چی میخوام درست کنم و هی دخالت میکرد تو کارمو منم خیلی بدم میومد یکی تو اشپزیم هی دخالت کنه ، پدر شوهرمم همینکه میرفتیم بیرون همینکه میومدیم خونه هی احوال پرسی میکرد و نمیشد ی لحظه به خودمون بیایم و گاهی بین خودمون خاطراتمونو بگیم ، اخرشم سر همین موضوع هی دعوا میکرد و اخرشم به شوهرم گفت اگه اینحوری بخواد ادامه بده، ی جوری وانمود کرد که ادم احساس میکرد یعنی باید شوهرم طلاقم بده ، در صورتی کا من دیگه هسته شده بودم از بس که همش پیشمون بودن و از همون اول زندگیمون نزاشتن ی لحظه خودمون تنها باشیم و تنهامون بزارن تا همدیگو از جهت اخلاق و رفتار پیدا کنیم ، من حتی به هر دلیلی که بود نتونستم جهازمم خودم جاهایی که دوست داشتم بچینم خلاصه اره این خاطره ی دختر ۱۸ساله نبود بلکه خاطره ی متاهی ی دختر ۱۵شایدم۱۶ساله بود که نتونست کاری کنه که دعواهای پدر شوهرش باعث ناراحتیش نشن ، حتی
ادامشو باز برات میزارم