2777
2789

راستش مشکل منم از زندگی و شوهر کردن حقیقتا احتمال داره برای هرکسی پیش بیاد یا اگه هم پیش نیاد از نظر من مشکلم منطقیه !




راستش من تو دوران مجرد  بودنم تو خونواده پر جمعیت بزرگ شدم من بچه اولشونم و ی دهه هشتادیم ،  بقیشون از من کوچیک ترن و کوچیک ترینشون دهه نودی هست، راستش بچه ها خیلی تو خونه فضولی میکردن و از بس فضول بودن منم گاهی باهاشون فضولی میکردم و چون همجای خونه پر سر و صدای بچه ها بود دیگه به صداهای کوچیک زیاد اهمیت نمیدادم ازبس بچه ها هی باهم بازی میکردن و ی جورایی دعوا و کشتی میگرفتن دیگه برام عادی بود کاراشون چون اکثر روزها فکنم همینجوری بودن بچها، خلاصه منم زیاد نمیومدم بیرون از اتاقم و گاهی هم توی دوران مجردیم پیج میساختم یا گاهی بعد درس خوندنم موقع تعطیلیم میرفتیم خونه اقوام و گاهی میرفتیم لب دریا ، خلاصه بدی و خوبی تو دوران مجرویم طوری بود که میتونستم تحمل کنم و میتونستم خوشبگذرونم ، بعد متاهلیم راستش درست بود سنم کم بود اما بعد ازدواجم پدر و مادر شوهرم تقریبا ی یکماهی موندن ولی باحرفاشون بشدت خسته شده بودم ، حقیقتا دیگه پدر و مادرشونم پیر بودن  تقریبا نزدیک به ۶۰سالشون بود ، و حس میکردم اصلا نمیتونه پدر شوهرم ی دهه هشتادیو درک کنه ، همش کارای خونرو خودشون انجام میدادن و اصلا انگار راحت نبودم پیششون و هی مادر شوهرم همش تو اشپز خونه بود و همینکه میخواستم ی چیزی درست کنم میومد میدید چی میخوام درست کنم و هی دخالت میکرد تو کارمو منم خیلی بدم میومد یکی تو اشپزیم هی دخالت کنه ، پدر شوهرمم همینکه میرفتیم بیرون همینکه میومدیم خونه هی احوال پرسی میکرد و نمیشد  ی لحظه به خودمون بیایم و گاهی بین خودمون خاطراتمونو بگیم  ، اخرشم سر همین موضوع هی دعوا میکرد و اخرشم به شوهرم گفت اگه اینحوری بخواد ادامه بده، ی جوری وانمود کرد که ادم احساس میکرد یعنی باید شوهرم طلاقم بده ، در صورتی کا من دیگه هسته شده بودم از بس که همش پیشمون بودن و از همون اول زندگیمون نزاشتن ی لحظه خودمون تنها باشیم و تنهامون بزارن تا همدیگو از جهت اخلاق و رفتار پیدا کنیم ، من حتی به هر دلیلی که بود نتونستم  جهازمم خودم جاهایی که دوست داشتم بچینم  خلاصه اره این خاطره ی دختر ۱۸ساله نبود بلکه خاطره ی متاهی ی دختر ۱۵شایدم۱۶‌ساله بود که نتونست کاری کنه که دعواهای  پدر شوهرش  باعث ناراحتیش نشن ، حتی


ادامشو باز برات میزارم 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

قسمت ۲ 


مثلا اگه من علاقه داشتم برم حموم و دوساعت تو حموم باشم صدای پدر شوهرم در میومد و حالم بد میشد و خیلی کارای دیگهم بود و حتی خود پدر شوهرمم شوهرم چه سنش۲۰‌سال بود چه ۲۶سالش بود چه ۱۹سالش بود بهش میگفت تو هنوز بچه ایی و انگار من و شوهرمو ی خونواده ی جدا گانه حساب نمیکرد که ما هم واسه زندگیمون تصمیم داریم و گاهی نباید تو کارای خونه و... دخالت کنه، گاهی اونقدر صحبتاشون تو سرم میومد و خود به خود سرم میلرزید و گااهی وقتی میدیدمشون که هنوز خونه هستن دلم میخواست بشقاب غذامو پرت کنم اونور از بس که خسته شدا بودم ازشون ، وقتی رفتن تنها شدم دیگه نه اونا بودن نه حرفاشون فقط خودمو شوهرم بودیم و خونوادمم توی همون استانی که بودیم بودن و میشد که بیان پیشمو تنها نباشم ، اما چون تنها شدم و مثل مجردیم دیگه سر و صدای بلند نبود تا برام عادی باشه ، چون تنها بودم و کسیو غیر شوهرم تو خونه نداشتم و بیشتر اوقات فقط شوهرم پیشم بود اونم درس داشت و هی میرفت سر کارش ، تو خونه چیزی زیاد نبود که برام سرگرم کننده باشه و فرد دیگه ایی تو زندگیم نبود که روحم بهم بگه تو تنها نیستی و دنبال اهداف دیگت مثل درس خوندنت باش اما وقتی تنها بودم دیگه فکرم سمت سختگیری توی درس نبود که بشینم سفت و سخت درسو بچسبمو بخونمش و چون تنها بودم فکرم بیشتر سمت روح و روانم بود که تنهامو گسیو ندارم که بلخره بعنوان یک رفیق غیر از شوهر بخوای باهاش صحبت کنی و اوقات فراقتتو باهاش بگذرونی ، چون تنها بودم چیزی نبود که روحم بهم بگه تو تنها نیستی و برو سمت چیزهایی که برات الان مهمن مثل امتحانات پایان ترمت ، درست بود معلما هم گاهی باعث ناراحتیم بودن ولز چون توی مجردیم تنها نبودم بیخیالشون میشدم و اگه هم نمیشدم نهایتش میگفتم اون دنیا نمیبخشمشون و دیگه بهش فکر نمیکردم ، ولی چون تنها بودم و تووزندگیم فقط شوهرم بود اگه ی روز بهم توجه نمیکرد ی روز حالمو بد میکرد من کسیو نداشتم که این بدبختیارو بهش بگم و خالی شم و من میموندم و گلی اتفاقات بد بعد فرض کن من با اتفاقات بد ، با گذشته و خاطرات و حرفا ی پدر شوهر و کارای مادر شوهر تو دلت مونده باشه و بهشون نگفته باشی و خودتو خالی نکنی خب حقیقتا از درون میشکنی و داغون میشی و هی هزاران بار تو تنهایی با خودت حرف میزنی جرا باهاشون حرف دلتو نزدی چرا نگفتی خسته شدی ازشون ، و هی کارای اشتباه شوهرت هی بیان جلو چشمت ، حالا اینا واسه چه دختریه واسه ی دختریه که سنش تقریبا یا ۱۵یا۱۶‌یا‌۱۷باشه ، فرض کن توی تنهاییت چیزی که برات مونده خاطرات تلخ گذشتت و حرفاشونو کاراشونه و تو خونه تنهاییو ذهنت درگیر گذشتس ، چون خوشیت حس میکنی خیلی برای جبران اشتباهات دیگران کمه ، که واقعا بگذری ازشونو به الانت فکر کنی ، حالا این اتفاق واسه کی افتاده واسه کسی که فقط تو مجردی رفته درس خونه و تحصیل کرده و فقط با خونواده پر جمعیت و باگذشتش زندگی و تفریح میکرد و الان خودش تنها تو خونه با کلی بار غم و خاطرات بد داره زندگی میکنه و نیاز به ی روانشناس داره ، ببین زندگی متاهی چه به روزم اورد ، اما وقتی بفتن بعد از اینکه کلی باشوهرم حرف زدم و خودمو خالی کردم بازم دیدم نمیتونم بگذرم و حالا بکنار که زندگیمونم خودش کلی ماجرا و بدبختی شروع شده بوده و بازم با این همه بدبختی ، خوشیحاییم داشتیم و داریم ، شبهایی که تولد شوهرم بوده و بین خودمون تولد میگرفتیم و واسه سالگرد ازدواجمون جشن میگرفتیمو و خودمون بعد از رفتن پدر و مادرش اشپزخونه و جهازمو میزاشتم دم دستمو و خودم و شوهرم زندگیمونو میچرخوندیم گاهی باهم بازی بچگانه میکردیم و باهم عشق و حال میکردیم و هرچقدر دوست داشتیم بازیهای هیجانی میکردیمو دیگه اختیار اینکه لباس ناجور بپوشم یا نپوشم دست خودم بود چون حقیقتا کی روش میشه جلو پدر شوهر لباسای ناجور بپوشه ؟ وقتی رفتن درست بود باهم سر فلان موضوع دعوا میکردیم ولی همین قهر و اشتبا باعث میشد همدیگهو بشناسیمو درد همدیگهو بفهمیمو دیگه جلو همدیگه غریبه نشیم و بتونیم در تمام شرایط زندگی باهم رشد کنیم ، مثلا ما بعد از اینکه باهم تنها شدیم و خودمون دوتا توخونه بودیم درست بود هی گذشته میومد تو ذهنم و حالمو بد میکرد اما همین باعث میشد شوهرم کمکم کنه و بهم بیشتر از قبل محبت کنیم و بفکر اموزش برخورد مون تو زندگیمون باشیم و بعد

قسمت ۳


از اینکه روح و روانم بهم خورد به این رسیدیم کا من چه خاطرات گذشته هی بیاد تو ذهنم یا نیاد زندگیمون نیاز به مشاوره و روانشناسی داره و خیلی خوبه خودمون برای اطلاعات عمومی خودمون راجب برخورد با زندگیمون مطالعه ای راجب این موضوع داشته باشیم ، من با شوهرم وقتی دعوامون شد مثلا درس عبرتی برامون میشد که راجب هر موضوعی که برامون خیلی مهمه حتما درموردش باهم صحبت کنیم هرچند من توی دعوا ها اینقدر عصبانی و خسته میشم که حوصله صحبت کردن رو ندارم و بعد ی مدتی میام راجبش صحبت میکنیم و اشتی میکنیم ولی هرچقدر زمان میگزره باتجربه تر میشیم و این روزهاهم سعی داریم بریم روانشناسی و از اینکه هی گذشته نیاد تو ذهنم ازشون کمک بگیرم یا مثلا طرز برخوردمون باهمدیگهو و اخلاق و تربیت فرزند و خلاصه کل موضوع زندگی رو بهم اموزش بده ، البته یکی دیگه از خوبی متاهلیمم این بود که اون موقع زیاد مامانم خیاطی بهم نشون نمیداد و الان اومدم متاهل شدم خوده شوهرم واسم کلی پارچه موردعلاقم میگیره و هرچی دوست دارم خودم میدوزم و اصلا کسی چیزی بهم نمیگه که الان خرابش میکنی یا نمیگه بده خیاطی تا برات ی کاریش کنه و.... توی زندگی دیگه حس میکنم دیگه اون دورانی که هی ترس داشتم که هی باز شوهرم ی کار اشتباهی کنه و منم عصبانی بشم دیگه برام پیش نمیاد چون قبلش باهام مشورت میکنه و بعد عملیش میکنه ، و الان دیگه احساس میکنم زندگیمو میتونم اداره کنم و خودمو با چیزهای تو خونه و بافتنی و خیاطی و اشپزی و گلدوزی و نویسندگی و طراحی مشغول کنم و به خودم افتخار میکنم که ذهنیاتم و علاقه هام نسبت به چیزی که دوست دارم فقط یک چیز نیست بلگه چند چیزه مثلا فقط فقط به بافتنی علاقه ندارم بلکه درکنارش به اشپزی و گلدوزی و.... هم علاقه دارم و چون خونمون جایی هست که امکانات زیاده اگه خدا بخواهد و امکانش باشه که بتونم چند تا مدرک رو بگیرم مثل معلم بافتنی و معلم طراحی چهره و اینم بگم که من مدرسهم حضوری هست منتاها خودشون به صورت انلاین نمونه سوال میفرستن و من هم همونارو میخونم و میرم امتحان میدم فقط تخصصیم حضوریه اونم هفته ایی یباره ،رشتم طراحی چهرس ، اما بزار ی چیزی بگم درست بود شوهرمم باعث شد که باها اونم خاطرات بد داشته باشم ولی اونقدرا هم کاراش باعث نشد که بخوام طلاقش بدم بیشتر بخاطر اینکه خونوادش عزیتم کردن باعث شد دلم بشکنه و هی یاد گذشته کنم و ارزو کنم که ای کاش متاهل نباشم اما چون همسرم باهام پایه هست و میگه بیا باهم بریم مشاوره و روانشناسی و بفکر زندگیمونه سعی داریم باهم مشکلاتمونو بسازیمو لحظه های شیرین بیشتریو باهم رقم بزنیم ، 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

شرایط زندگی

baran1384 | 21 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز