یکزمانی التماس خدا رو کردم
گفتم بهم رحم کن به من و بچه م به شوهرم رحم کن همه اماما رو قسم دادم وساطت کنن نذر و نیاز کردم
اما رسیدم به اینجا که وقتی اینجور با سوز دل صداش کردم خدا صدامو شنیده و اگر پسرمو ازمبگیره پس صد درصد صلاح من این بوده
دیگه سپردمش به خودش گفتم امانت تو بوده من از خودم چیزی ندارم من خودم مال تو هستم پسرمم میخوای بده میخوای بگیر
و اون گرفت ولی دیگ بی تابی نکردم
یک رنج مقدس بود و عظیم
من رنجم رو دوست دارم
احساس میکنم خدا این رنج رو برای من کادوپیچ کرده بود تا رشد کنم
الانم بعد اون احساس میکنم واقعا بزرگ شدم
بزرگ شدن درد داره