یامان میره آتلیه دوربین ها رو چک کنه بفهمه اتفاق دیشب کار کی بوده از اون طرف فرایه تو آتلیه بود بورا براش دست گل فرستاده بود عصبی میره دست گل رو بندازه سطل اشغال که یامان رو کنار رئیس میبینه که داشتند راجب دوربین حرف میزدند یامان دست گل رو دست فرایه میبینه نگاهش میکنه فرایه با یه حرکت بامزه دست گلو میبره پشتش قایم میکنه😂
رئیس دانشگاه میگه متاسفانه دوربین نداشتیم فرایه خیالش راحت میشه یامان متوجه میشه بهش میگه تو چرا خیالت راحت شد فرایه میگه بیخیال حالا که اینجا دوربین نداره بریم یامان دستش رو میگیره و صداش میزنه فرایه هم صادقانه اعتراف میکنه میگه دیشب بوسیدمت خواب بودی طاقت نیاوردم بوسیدمت یامان اولش شوکه میشه بعدش میخنده فرایه میره از تو آتلیه کیفش رو برداره که دوربینی که آتش گذاشته بود رو میبینه به یامان نشون میده هر دو اینجا به آتش شک میکنند از اون طرف آتش تموم ماجرا رو از زبون اوکان میشنوه و مطمئن میشه پدر بچه هم یامانه.
فرایه و یامان شب برمیگردن عمارت از اون طرف طرف الینا که با بورا رفته بود دور دور با هم به عمارت میان فرایه تو اتاق داشت لباسهاش رو جمع میکرد تو چمدون میذاشت یامان میره پیشش فرایه قبلا بهش گفته بود آتش رو قولی که بهم داده بود واینستاد حالا یامان از میپرسید داداشم چه قولی بهت داده بود که زده زیرش فرایه نمیخواست بگه به یامان گفت من باید قبل اینکه با آتش رو به رو بشم از اینجا برم یکم حالش بد میشه به یامان میشه برام آب بیاری یامان سریع میره از اون طرف که بورا الینا رو تا اتاقش آورده بود فرایه رو تو اتاق میبینه میره پیشش میگه من و تو بچه با هم یه خانواده خوشبخت میشیم با تهدید میگه پدر بچه هم میمیره اینکه چه جوری قراره بمیره رو من نمیدونم بعدش از اتاق میره بیرون یامان میاد بورا پشت در وایمیسته و به حرفهاشون گوش میده یامان دستهای فرایه رو میگیره ازش می پرسه پدر بچه منم؟ فرایه گریه اش میگیره به بورا که تو چارچوب در بود نگاه میکنه و یاد حرفش میفته که گفته بود پدر بچه رو میکشه برای همین بازم به یامان میگه پدر بچه اتشه یامان با ناراحتی دستش فرایه رو ول میکنه با غم نگاهش میکنه همون لحظه آتش به گوشی همه پیام میده و میگه امشب راجب همه حقیقت ها صبحت میشه همه رو دور هم جمع میکنه بورا ماشین آتش رو دستکاری میکنه فرایه چمدونش رو بر میداره بره که آتش رو میبینه آتش میگه حرفهامو بشنو بعد برو فرایه هم قبول میکنه با هم میرند اونجا که هم دور هم جمع شدن فرایه حالش بد بود و هر لحظه داشت بدتر میشد آتش هم داشت راجب پنهان کاری و رازهای این عمارت حرف میزد یامان توجهاش یه حال بد فرایه جلب میشه نگران میشه وقتی میبینه فرایه داره حالش خیلی بد میشه جلو همه بلند میشه میگه فرایه حالت خوب نیست بلند شو بریم بیمارستان آتش میگه هنوزم دارید فرار میکنید یامان عصبی میگه چرت نگو فرایه حالش خوب نیست فرایه که بلند میشه وقتی میبینه اتش میخواد باشه و حرفهاش رو بشنوه به یامان میگه میخوام بمونم حرفهاش رو بشنوم همون لحظه بورا همزمان به آتش و یامان پیام میده میگه اگه میخواید جون اوکان رو نجات بدید به این آدرس بیاید فرایه که کنار یامان ایستاده بود پیام رو میبینه و میترسه آتش و یامان با عجله میرند بیرون فرایه بدون توجه جلو همه میگه یامان و با حال بدش میره دنبالش جلو عمارت که میرسه با داد میگه وایستید میخوره زمین و داد میزنه وایستا آتش و یامان هر دو برمیگردن نگاش میکنند آتش زیر لب میگه فرایه، فرایه که رو زمین زانو زده بود و خون ریزی داشت با درد میگه ولم نکن یامان یامان به آتش نگاه میکنه آتش هم سرش رو تکون میده که یعنی برو یامان با دو خودش رو به فرایه میرسونه آتش یاد اوکان میفته سریع سوار ماشین میشه میره یامان رو فرایه رو بغل میکنه میگه طاقت بیار عشقم فرایه تو راه بهش میگه بچهمون رو نجات بده یامان شوکه میشه اینجا میفهمه پدر بچه خودشه