2777
2789
عنوان

یاقوت کبود

| مشاهده متن کامل بحث + 4072 بازدید | 26 پست

بقیه‌اش‌ رو فردا تعریف میکنم شارژ برقیم‌ داره تموم میشه‌😁

یه دختر دیوونه که دیوونه بارونه  یه دختر پر احساس که عاشق نویسندگیه  یه نویسنده‌ کوچولو با رویاهای بزرگ🌈🦋
بقیه‌اش‌ رو فردا تعریف میکنم شارژ برقیم‌ داره تموم میشه‌😁

باشه دمت گرم مرسی 

اقایون درخواست ندین لطفا،اگه با نظرم مخالفی ریپ نزن حوصله ی بحث ندارم و اینکه وقتی جواب نمیدم یعنی نظرت برام مهم نیس فکر نکنی حق باتوعه

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

بقیه‌اش‌ رو فردا تعریف میکنم شارژ برقیم‌ داره تموم میشه‌😁

خب بزار😂

اقایون درخواست ندین لطفا،اگه با نظرم مخالفی ریپ نزن حوصله ی بحث ندارم و اینکه وقتی جواب نمیدم یعنی نظرت برام مهم نیس فکر نکنی حق باتوعه
باشه دمت گرم مرسی 

شبش‌ که فرایه تو اتاقه‌ گردنبند رو از از گردنش در میاره‌ و تو دستش‌ میگیره‌ میخوابه‌ آتش این صحنه رو می‌بینه‌ و زیر لب میگه‌ یامان‌ فردا شبش‌ فرایه موقع خواب بیدار میشه میره‌ بیرون‌ یامان هم بخاطر الینا شب‌ها‌ رو بیرون از اتاقش میخوابید‌ یامانو‌ میبینه می‌شینه‌ و یامانو‌ تو خواب تماشا میکنه‌ یکمم‌ نوازشش‌ میکنه‌ شنلی‌ که همراهش رو بود رو یامان میندازه‌ بعد گردنبند رو کنار یامان میزاره‌ و میره‌ یامان‌ که داشت خواب و فرایه دخترشونو‌ میدید یهو از خواب میپره‌ و فرایه رو صدا میکنه‌ متوجه چیزی که روش‌ انداخته میشه‌ اونو‌ بو میکنه میفهمه کار فرایه‌ست‌ خوشحال میشه یهو چشمش به گردنبند میفته‌ برش‌ می‌داره‌‌ گردنش‌ میکنه‌ و لبخند میزنه‌ صبحش‌ وقتی میاد سر میز صبحانه فرایه گردنبند رو که گردنش‌ میبینه‌ ذوق میکنه‌ آتش هم توجه‌اش‌ به گردنبند جلب‌ میشه ازش‌ می پرسه جدیده یامان هم میگه نه همیشه اینو داشتم آتش میگه فرایه تو هم از اینا داشتی و کنایه میزنه فرایه میره‌ آتلیه‌ از اون طرف چون یامان باید یه کاری برای آتلیه انجام میداد میره‌ اونجا اتش هم برای اینکه از رابطه اینا‌ مطمئن بشه‌ تو آتلیه دوربین گذاشته بود‌ فرایه و یامان وقتی دو تایی تو آتلیه بودن‌ در یهو‌ قفل‌ میشه اینم نقشه‌ آتش بود مجبور میشن‌ اونجا منتظر بمونن‌ کنار هم به دیوار تکیه‌ میزنند‌ میشنند‌ از اون طرف آتش با دوربین داشت نگاهشون‌ میکرد فرایه دو تا شکلات از جیبش بیرون میاره به یامان تعارف میکنه‌ میگه یکی برای من یکی برای تو یامان هم میگه نه یکی برای تو یکی برای بچه‌ات🥺

فرایه لبخند میزنه و از جیبش یه شکلات دیگه بیرون میاره بهش میده‌ فرایه سردش میشه یامان کتش‌ رو بهش میده‌ همون طور که کت  رو می‌ندازه‌ رو شونه‌های‌ فرایه دستش‌ هم دیگه برنمی‌داره‌ چند لحظه بعد یامان خوابش میبره‌ فرایه طاقت نمیاره‌ کنار لبش‌ رو میبوسه‌ آتش این صحنه رو میبینه‌ و بلند میشه میره آتلیه فرایه که خوابش برده بود یهو بیدار میشه با لبخند دست یامانو‌ رو شکمش میذارع‌ بعد دوباره میخوابه آتش در رو باز میکنه این صحنه از نزدیک میبینه چیزی نمیگه‌ در رو محکم باز میکنه و میره‌ بیرون از صدای در اونا از خواب بیدار میشن‌ و میرن‌ عمارت

یه دختر دیوونه که دیوونه بارونه  یه دختر پر احساس که عاشق نویسندگیه  یه نویسنده‌ کوچولو با رویاهای بزرگ🌈🦋
خب بزار😂

دارم‌ می نویسم😂 فقط بگو با جزئیات بنویسم یا خلاصه‌تر؟😁

یه دختر دیوونه که دیوونه بارونه  یه دختر پر احساس که عاشق نویسندگیه  یه نویسنده‌ کوچولو با رویاهای بزرگ🌈🦋
دارم‌ می نویسم😂 فقط بگو با جزئیات بنویسم یا خلاصه‌تر؟😁

اگه وقت داری بنویس دمت گرم خیلی ممنون 

اقایون درخواست ندین لطفا،اگه با نظرم مخالفی ریپ نزن حوصله ی بحث ندارم و اینکه وقتی جواب نمیدم یعنی نظرت برام مهم نیس فکر نکنی حق باتوعه

از اون طرف الینا تو عمارت دیوونه شده بود به مامانش‌ میگفت شنیدم‌ یامان با یه دختر خوشگل‌ تو آتلیه بوده‌ میخوام‌ بدونم اون‌ دختر کیه‌ همین لحظه یامان و فرایه رو میبینه‌ که با هم اومدن‌ خونه‌ عصبی میشه با داد میگه  پس اون دختر تو بودی‌ اینقدر جیغ و داد میزنه کل‌ کسایی که تو عمارت بودن میان‌ بیرون آتش هم از بالا تو بالکن به معرکه ‌ای‌ که الینا گرفته‌ بود نگاه می‌کرد‌ انگار یه جورایی راضی هم بود الینا‌ به فرایه میگه‌ تو با شوهر من چیکار داشتی تا این موقع شب با هم بودید فرایه میگه‌ چرت و پرت نگو‌ ما اونجا کار میکردیم الینا بازم‌ با جیغ و داد حرف خودش رو میزنه یامان میره جلو‌ میگه ساکتش‌ کنه‌ فرایه بازوی‌ یامان رو میگیره میگه ولش کن الینا عصبی دست فرایه رو می کشه میگه‌ به شوهر من دست نزن‌ بعدش با حرص انگشتر یاقوت کبود رو از دست فرایه درمیاره و تو استخر می‌ندازه‌ مادر الینا به زور الینا رو میبره‌ هیچکس حرف‌ الینا رو باور نمیکنه‌از اون طرف فرایه دیگه نمیره‌ اتاق آتش میره بیرون هوا بخوره‌ که آتش رو میبینه‌ آتش بهش‌ میگه‌ پدر بچه کیه‌ فرایه میگه قول داده بودی نپرسی آتش میگه آشتی که قول داده بود دیگه نیست فرایه هم میگه اون فرایه‌ای‌ سابق هم‌ دیگه نیست جدا بشیم آتش دیگه بیشتر از این نمیخوام‌ تو رو ناراحت کنم‌ و بعد میره‌ خونه باباش‌ صبحش‌ آماده میشه‌ بره آتلیه یامان بهش‌ پیام میده و تو حیاط عمارت قرار میذارند‌ فرایه میره‌ یامان بهش میگه دیشب زندانی شدن‌مون‌ تو آتلیه‌ نمیتونه‌ عادی باشه‌ حتما کار کسیه‌ فرایه میگه کی میتونه باشه میگه ممکنه بورا باشه ولی یامان میگه نه اون نمیتونه باشه‌ همون لحظه الینا بهش پیام میده و تهدیدش میکنه فرایه یا ناراحتی میگه دیگه حتی نگاه کرد‌مون‌ به هم ممنوعه یامان میگه جور دیگه ممکنه‌ وقتی زن داداشمی‌ و بچه اونو‌ داری فرایه میگه این بچه فقط مال منه من از اینجا میرم یه جای خیلی دور یامان میگه‌ داداشم‌ در این باره چی میگه فرایه هم میگه طلاق میگیرم‌ و از میش یامان میره‌ یامان لبخند میزنه‌ آتش دوباره اونا رو این لحظه دید یامان به آتش میگه‌ فکرت‌ رو دیگر حرفهای الینا نکن‌ مبادا‌ فرایه رو اذیت کنی‌ آتش به کنایه میگه خیلی وقت شنیده‌ها‌ رو باور نمیکنم دیده‌ها‌ رو باور میکنم‌

یه دختر دیوونه که دیوونه بارونه  یه دختر پر احساس که عاشق نویسندگیه  یه نویسنده‌ کوچولو با رویاهای بزرگ🌈🦋

یامان میره آتلیه دوربین ها رو چک کنه بفهمه اتفاق دیشب کار کی بوده‌ از اون طرف فرایه تو آتلیه بود بورا‌ براش  دست گل فرستاده بود عصبی میره‌ دست گل رو بندازه سطل اشغال که یامان رو کنار رئیس می‌بینه‌ که داشتند راجب دوربین‌ حرف میزدند‌ یامان دست گل رو دست فرایه میبینه نگاهش‌ میکنه‌ فرایه با یه حرکت بامزه دست گلو‌ میبره‌ پشتش‌ قایم‌ میکنه😂

رئیس دانشگاه میگه‌ متاسفانه دوربین نداشتیم فرایه خیالش راحت میشه یامان متوجه میشه بهش میگه‌ تو چرا خیالت‌ راحت شد فرایه میگه‌ بیخیال حالا که اینجا دوربین نداره  بریم‌ یامان دستش‌ رو میگیره و صداش میزنه فرایه هم صادقانه اعتراف میکنه میگه دیشب بوسیدمت‌ خواب بودی طاقت نیاوردم بوسیدمت‌ یامان اولش شوکه میشه بعدش می‌خنده‌ فرایه میره‌ از تو آتلیه کیفش‌ رو برداره که دوربینی‌ که آتش گذاشته بود رو‌ میبینه به یامان نشون  میده‌ هر دو اینجا به آتش شک میکنند از اون طرف آتش تموم ماجرا رو از زبون اوکان می‌شنوه‌ و مطمئن میشه پدر بچه هم یامانه.

‌ فرایه و یامان شب برمیگردن‌ عمارت از اون طرف طرف الینا که با بورا رفته بود دور دور‌ با هم به عمارت میان‌ فرایه تو اتاق داشت لباس‌هاش‌ رو جمع میکرد تو چمدون‌ میذاشت یامان میره‌ پیشش‌ فرایه قبلا بهش گفته‌ بود آتش رو قولی که بهم داده بود واینستاد حالا یامان از می‌پرسید داداشم  چه قولی بهت داده بود که زده‌ زیرش‌ فرایه نمی‌خواست بگه‌ به یامان گفت من باید قبل اینکه با آتش رو به رو بشم‌ از اینجا برم‌ یکم‌ حالش‌ بد‌ میشه به یامان میشه برام‌ آب بیاری یامان سریع میره‌ از اون طرف که بورا الینا رو تا اتاقش آورده بود فرایه رو تو اتاق میبینه میره‌ پیشش‌ میگه من و تو بچه با هم یه خانواده خوشبخت میشیم‌ با تهدید میگه پدر بچه هم می‌میره‌ اینکه چه جوری قراره بمیره‌ رو من نمیدونم‌ بعدش‌ از اتاق میره‌ بیرون‌ یامان میاد‌ بورا‌ پشت در وایمیسته‌ و به حرف‌هاشون‌ گوش میده یامان دستهای فرایه رو میگیره ازش‌ می پرسه پدر بچه منم؟ فرایه گریه اش‌ میگیره به بورا که تو چارچوب در بود نگاه میکنه و یاد حرفش میفته که گفته بود پدر بچه رو میکشه‌ برای همین بازم به یامان میگه‌ پدر بچه اتشه‌ یامان با ناراحتی‌ دستش فرایه رو ول میکنه با غم‌ نگاهش میکنه‌ همون لحظه آتش به گوشی همه پیام میده و میگه‌ امشب راجب همه حقیقت ها صبحت میشه همه رو دور هم جمع میکنه‌ بورا‌ ماشین آتش رو‌ دستکاری میکنه فرایه چمدونش‌ رو بر می‌داره‌ بره‌ که آتش رو میبینه آتش میگه‌ حرف‌هامو بشنو‌ بعد برو فرایه هم‌ قبول میکنه با هم میرند  اونجا که هم دور هم جمع شدن‌ فرایه حالش بد بود و هر لحظه داشت بدتر میشد‌ آتش هم داشت راجب پنهان کاری و رازهای‌ این عمارت حرف میزد‌ یامان توجه‌اش‌ یه حال بد فرایه جلب‌ میشه نگران میشه وقتی‌ میبینه  فرایه داره حالش خیلی بد میشه جلو همه بلند میشه میگه فرایه  حالت خوب نیست بلند شو بریم‌ بیمارستان آتش میگه  هنوزم دارید فرار می‌کنید‌ یامان عصبی میگه چرت‌ نگو فرایه حالش خوب نیست فرایه که بلند میشه وقتی میبینه اتش میخواد باشه و حرفهاش‌ رو بشنوه به یامان میگه میخوام بمونم ‌حرف‌هاش‌ رو بشنوم همون لحظه بورا همزمان به آتش و یامان پیام میده میگه اگه میخواید جون  اوکان رو نجات بدید‌ به این آدرس بیاید فرایه که کنار یامان ایستاده بود پیام رو میبینه‌ و میترسه‌ آتش و یامان با عجله میرند‌ بیرون فرایه بدون توجه جلو‌ همه میگه‌ یامان و با حال بدش میره دنبالش‌ جلو عمارت که میرسه با داد میگه وایستید‌ میخوره زمین‌ و داد میزنه  وایستا‌ آتش و یامان هر دو برمی‌گردن‌ نگاش‌ میکنند آتش زیر لب میگه‌ فرایه، فرایه که رو زمین زانو زده بود و خون ریزی داشت با درد میگه ولم نکن یامان یامان به آتش نگاه میکنه آتش هم سرش‌ رو تکون میده‌ که یعنی برو‌ یامان با دو خودش رو به فرایه می‌رسونه‌ آتش یاد اوکان میفته‌ سریع سوار ماشین میشه میره یامان رو فرایه رو بغل میکنه میگه طاقت بیار عشقم فرایه تو راه بهش میگه بچه‌مون‌ رو نجات بده یامان شوکه میشه  اینجا می‌فهمه پدر بچه خودشه

یه دختر دیوونه که دیوونه بارونه  یه دختر پر احساس که عاشق نویسندگیه  یه نویسنده‌ کوچولو با رویاهای بزرگ🌈🦋

خلاصه یامان فرایه رو میبره دم‌ ماشین همون لحظه الینا میاد این صحنه می بینه یامان میگه عشقم طاقت بیاره بچمون‌ رو نجات میدم‌ الینا همه اینا رو میشنوه شوکه میشه‌ میره تو عمارت جلو همه با داد جریان‌ رو تعریف میکنه این دفعه حرفش‌ رو باور میکنند فرایه تو بیمارستان حالش خوب میشه و با یامان آشتی میکنند آتش هم که ماشینش دست کاری شده بود خودشو‌ نجات میده میره‌ اوکانو‌ هم از دست بورا خلاص میکنه‌ یامان فرایه رو میبره‌ خونه‌ قدیمی مادربزگش بورا آدم گذاشته بودن‌ تعقیب شون میکنه آدرس رو گیر میاره یامان که میره‌ بیرون خرید کنه بورا میره میش فرایه فرایه از خواب بیدار میشه یهو بورا رو میبینه از ترس فرار میکنه ولی بچش‌ سقط میشه یامان که برمی گرده بورا هنوز اونجا بود با بورا درگیر میشه و کتکش‌ میزنه‌ وقتی میره پیش فرایه دکتر میبره‌ و اونجا مطمئن میشن‌ بچه واقعا سقط شده دو تایی با هم گریه میکنند

یه دختر دیوونه که دیوونه بارونه  یه دختر پر احساس که عاشق نویسندگیه  یه نویسنده‌ کوچولو با رویاهای بزرگ🌈🦋

آخرش رو خلاصه کنم‌ آتش اولش‌ میخواست فرایه رو طلاق بده ولی دعوای که بین خودشون و یامان پیش میاد باعث میشه کینه به دل بگیره و فرایه رو طلاق نده‌ ولی چند روز بعدش میخواست فرایه رو واقعا طلاق بده‌ که دوباره بینشون‌ با یامان دشمنی‌ میفته‌ و برای اینکه از یامان انتقام بگیره‌ فرایه رو طلاق نمیده و فرایه رو هم تهدید میکنه‌ تا اینجا پخش شده البته اینجا که فرایه رو تهدید میکنه و قصد نداره فرایه رو طلاق بده برای قسمت آینده‌ست‌ من تو فراگمانش‌ دیدم.

اینقدر این سریال با روح و روان آدم بازی میکنه که حد نداره برای همین من چند قسمتی‌ هست ندیدمش‌ فقط فراگ‌ها‌ و چند تا پارت کوتاه میبینم که در جریان فیلم باشم برای هیچکس اعصاب نذاشته این سریال😂💔

یه دختر دیوونه که دیوونه بارونه  یه دختر پر احساس که عاشق نویسندگیه  یه نویسنده‌ کوچولو با رویاهای بزرگ🌈🦋
آخرش رو خلاصه کنم‌ آتش اولش‌ میخواست فرایه رو طلاق بده ولی دعوای که بین خودشون و یامان پیش میاد باعث ...

دستت دردنکنه مرسی ببخشید وقتتو گرفتم

اقایون درخواست ندین لطفا،اگه با نظرم مخالفی ریپ نزن حوصله ی بحث ندارم و اینکه وقتی جواب نمیدم یعنی نظرت برام مهم نیس فکر نکنی حق باتوعه
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792