2777
2789
عنوان

خودکشی

| مشاهده متن کامل بحث + 387 بازدید | 63 پست
خدا اصن منو نمیبینه

مگه میشه؟خدا از رگ گردن بهت نزدیک تره...توی بدترین شرایط کنارته فقط میخواد ببینه چقدر بهش ایمان داری ...حتی اون دزدی که میره دزدی توی شرایط بدی گیر کنه میگه خدایا گیر نیوفتم،خدا خدای همه س ،حتی آدم بدا 


خدایا جوری دستمو بگیر و بلندم کن که همه انگشت به دهن بمونن...(عدو شود سبب خیر ، اگر خدا خواهد)🤌🫡،(۲۹بهمن خبر بارداریمو شنیدم،خدایا ممنونم ازت،تو دلیمو حفظ کن و کمکم کن صحیح و سالم بغلش بگیرم)،خدایاشکرت بابت پسر نازی که بهم دادی،امام حسین نوکرتم♥️)فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد

پنبه بذار گوشت ،بعدش اهنگ صداشو ببر بالا نشونی،بعدشم ک ب ی ورت میشه😁میخوای ب خاطر حرف ادم دیگه ای ن ...

من دیگ به هیچکدوم اینا فک نمیکنم افسرده شدم صب تا شب تو اتاقمم بعضی روزا اصن ناهار و شام نمی‌خورم 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

نه تاپیک سوغاتیم بازهست

اون نه در باره ایمان ضعیف کسی که به خاطر ح جا ب

   کاربر   آقا آقا آقا آقا آقا.   اللهم عجل الولیک الفرج  القدس و لنا                                                              فقط به خاطر سریع تر متوجه شدن کاربری که توی تاپیک اش نظر می دم چند بار نوشتم آقا . شاید دوست نداشته باشه یه مرد توی تاپیک اش نظر بده .    هر کسی رو لایک می کنم فقط برای تایید حرف اش هست و اگرنه هیچ منظور دیگه ی ندارم . سوء تفاهم نشه. توجه: من مثل عکس پروفایلم نیستم همه از نظر زیبای ظاهری و هم باطنی واقعیته نه تواضع . 
خیلی بده خانواده ات پشتت نباشن خیلی بده خودت تک و تنها باشی بدبخت باشی مادرت صب تا شب فوشت بده تحقیر ...

دوس ندارم حرفی بزنم که بگی بیا اینم تا ثابت نکنه از من بدبخت تره دست بردار نیست ...فقط بدون  شرایط همیشه همینجور باقی نمیمونه...می‌دونم سخته ولی صبور باش.به خدا باور داشته باش یه روزنه ی نور باز میشه تو اوج ناامیدیت

خدایا جوری دستمو بگیر و بلندم کن که همه انگشت به دهن بمونن...(عدو شود سبب خیر ، اگر خدا خواهد)🤌🫡،(۲۹بهمن خبر بارداریمو شنیدم،خدایا ممنونم ازت،تو دلیمو حفظ کن و کمکم کن صحیح و سالم بغلش بگیرم)،خدایاشکرت بابت پسر نازی که بهم دادی،امام حسین نوکرتم♥️)فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد

مگه میشه؟خدا از رگ گردن بهت نزدیک تره...توی بدترین شرایط کنارته فقط میخواد ببینه چقدر بهش ایمان داری ...

چقد ازش کمک خواستم ولی ندید ... 

هیچ توجهی نکرد من روز به روز بدبخت تر شدم کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم

خیلی بده خانواده ات پشتت نباشن خیلی بده خودت تک و تنها باشی بدبخت باشی مادرت صب تا شب فوشت بده تحقیر ...

میفهممت درکت میکنم هر کاری میخوای کنی جرئت میخواد و اینک ترس از وجودت بریزی بیرون من نتونستم ترس بریزم بیرون و در حال حاضر زنده ام خیلی شرایط بدیه اینک نتونی کاری کنی از طرف خانواده حرفای زشت بخوری و حامیت نباشن اینجوری رجوع پیدا میکنی ب خودت ولی آسیب دیدی ضربه خوردی چی میمونه از آدم؟ من خودم نتونستم هیچ راهی پیدا کنم و افکار خودکشی دارم 

چقد ازش کمک خواستم ولی ندید ...  هیچ توجهی نکرد من روز به روز بدبخت تر شدم کاش هیچ وقت بزرگ نم ...

ببین نمیگی کاش هیچوقت بدنیا نمیومدم میگی کاش هیچوقت بزرگ نمی‌شدم ....شیطان رو لعنت کن ...تو دلت نمیخواد خودکشی کنی فقط خسته شدی کم آوردی ...دستتو بزار روی زانوهات بلند شو...از کسی توقع نداشته باش انتظار نداشته باش...خانواده ت رو نمیتونی عوض کنی خودتو عوض کن ...کل کل نکن باهاشون ...هر چی گفتن بگو باشه تو درست میگی ..حالا مثلا بهت نسبت بدی داد مگه بهت میچسبه؟مگه با دهن سگ آب دریا نجس میشه؟تو دیگه باید برات عادی بشه ...بقول خودت همش داری از این حرفای منفی می‌شنوی هندزفری بزار تو گوشت کارایی که دوست داری رو انجام بده برو سرکار تو اجتماع باش...بهترین کار اینه تو محیط خونه نباشی و دوشیفت سرکار باشی من اینکار رو کردم ...شبم جنازه میشدم و فقط به خواب فکر میکردم .

خدایا جوری دستمو بگیر و بلندم کن که همه انگشت به دهن بمونن...(عدو شود سبب خیر ، اگر خدا خواهد)🤌🫡،(۲۹بهمن خبر بارداریمو شنیدم،خدایا ممنونم ازت،تو دلیمو حفظ کن و کمکم کن صحیح و سالم بغلش بگیرم)،خدایاشکرت بابت پسر نازی که بهم دادی،امام حسین نوکرتم♥️)فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792