خوشبحال مردها دلشان که بگیرد سیگار میکشند..هرزمانی هم که باشد بدون ترس ودلهره،به دل خیابان میزنند،حتی اگرشد وسایل دم دستشان رامیشکنند،اما ما زن ها چه؟؟؟نه خیابان برای دلتنگی هایمان امن است،نه سیگار با طبع لطیفمان سازگار...نه دل شکستن ظرف ها راداریم...مازن ها که دلمان میگیرد...زورمان به موهایمان میرسد...به ناخن هایمان میرسد...به بغضمان میرسد...ما زن ها درمواقع دلتنگی خیلی قوی که باشیم نهایت درگوشه ای مچاله میشویم وبی صدا میمیریم..
وای خیلی درد میکنه چجوری در اوردی من اب دهنمو قورت میدم یا حرف میزنم درد میگیره چه برسه دست بزنم بهش ...
کم کم با کمک دندون🤣
عزیزان میشه برای حاجت دلم دعا کنین صلوات بفرستین؟انشاالله خدا حق رو به حق دار برسونه❤️ از اون دعاهایی که از ته دله میخوام. که محتاجم❤️🤣سلامتی سه کس: غلام و مینا و اقدس🤣✨️کآرِمنعِشقَستُوکآرِچشمِتوُخانهِخَرابيست✨️💕صلوات برای امام زمانم💕🌿میشه برای پدرم فاتحه بخونین 🌿 ⭐️بزرگترین توهین به یک انسان انکار رنج اوست⭐️
آره احتمالا🙁 گاهی اینجوری میشه دهان واکنش بدی به خوراکیای ترش و اسیدی نشون میده
بعد از اینکه این خوب شد یه مدت چیزای در اون حد ترش نخوری بهتره
🌾 نظافتچی ساختمان یک زن جوان است که هر هفته همراه دخترک ۴-۵ سالهاش میآید. امروز درست جلوی واحد ما صدای تی کشیدنش قاطی شده بود با گپ زدنش با بچه... پاورچین، بیصدا، کاملا فضول، رفتم پشت چشمیِ در. بچه را نشانده بود روی یک تکه موکت روی اولین پله... بچه: بعد از اینجا کجا میریم؟ مامان: امروز دیگه هیچ جا، شنبه ها روز خاله بازیه... کمی بعد بچه میپرسد: فردا کجا میریم؟ مامان با ذوق جواب میدهد: فردا صبح میریم اون جا که یه بار من رو پله هاش سُر خوردم! بچه از خنده ریسه میرود... مامان میگوید: دیدی یهو ولو شدم؟ بچه: دستتو نگرفته بودی به نرده میفتادیا... مامان همانطور که تی میکشد و نفسنفس میزند میگوید: خب من قویام. بچه: اوهوم... یه روز بریم ساختمون بستنی... مامان میگوید که این هفته نوبت ساختمون بستنی نیست. نمیدانم ساختمان بستنی چیست؛ ولی در ادامه از ساختمان پاستیل و چوب شور هم حرف میزنند. بعد بچه یک مورچه پیدا میکند. دوتایی مورچه را هدایت میکنند روی یک تکه کاغذ و توی یک گلدان توی راه پله پیادهاش میکنند که "بره پیش بچه هاش و بگه منو یه دختر مهربون نجات داد تا زیر پا نمونم". نظافت طبقه ما تمام میشود. دست هم را میگیرند و همین طور که میروند طبقه پایین درباره آن دفعه حرف میزنند که توی آسانسور ساختمان بادام زمینی گیر افتاده بودند. مزهی این مادرانگی کامم را شیرین میکند. مادرانگی که به زاییدن و سیر کردن و پوشاندن خلاصه نشده. مادر بودن که به مهدکودک دو زبانه، لباس مارک، کتاب ضدآب و برشتوکِ عسل و بادام نیست. ساختن دنیای زیبا وسط زشتی ها، از مادر، مادر میسازد. 🌸✏️سودابه فرضیپور
عزیزان میشه برای حاجت دلم دعا کنین صلوات بفرستین؟انشاالله خدا حق رو به حق دار برسونه❤️ از اون دعاهایی که از ته دله میخوام. که محتاجم❤️🤣سلامتی سه کس: غلام و مینا و اقدس🤣✨️کآرِمنعِشقَستُوکآرِچشمِتوُخانهِخَرابيست✨️💕صلوات برای امام زمانم💕🌿میشه برای پدرم فاتحه بخونین 🌿 ⭐️بزرگترین توهین به یک انسان انکار رنج اوست⭐️