بدبختیام خیلی بزرگن، نمیدونم از کجا شروع کنم، ۳۴سالمه باعشق و علاقه زیاد و مخالفت خانواده ها باهم ازدواج کردیم، بچه دار شدیم بچمون بیماره ، مافامیلیم، بما گفتبودن ممکنه بچتون مشکل دار بشه اما ما فکرکردیم خدا خیلی بزرگه و حتما بخاطر عشق بزرگ ما بما بجه سالم میده، سنمونم کم بود
کم کم دوسالش شد دیدم حرف نمیزنه و هی رفته رفته امیدم ناامیدتر شد نه فقط من شوهرمم همینطور
اون حتی از من حساستر بود
نمیتونستم بااین مسئله کنار بیام خیلی برام سخت بود
تازه داشتم باهاش کنار میومدم که پسرم بدتر شد بردیم دکتر و گفتن بیماریش پیشروندست و هیچوقت خوب نمیشه
قبلترش شوهرم بعضی شبا متادون میخورد به بهانه ابنکه رابطه فوق العاده ای داشته باشیم ولی من خیلی بدم میومد از اون حال و روزش