من وقتی هفت هشت سالم بود مامانم برای من و خواهرم طلامیخرید میذاشت تو صندوق چوبی قایم میکرد سال ۸۴وقتی ده سالم بود دیدیم صندوقچه نیست به بابام گفتیم اصلا دعواودادوبیداد نکرد هیچی نگفت بعده هافهمیدیم خودش طلاهامونو برداشته بود فروخته بود زن صیغه کرده بودخرج اون کرد الان که بچه های کوچیکو میبینم طلادارن من طلاهای بچیگیمو ندارم آتیش میگیرم گریه میکنم خداازهمچین پدرینگدره