خلسه همچنان ادامه داره..
وجود بعضی ادما توی گذشته تاثیری که روی روانم گذاشتن اونقدر بود که نتونم به هر کسی اعتماد کنم و این هم خوبه هم بد.
کلافهام و صبورم و دلم میخواد جیغ بکشم و در عین حال لبخند میزنم و با آهنگا زمزمه میکنم و تایپ میکنم:« با وجود عشق تو هیچ کس نمیتونه زمینم بزنه» و فقط خودمم که میدونم کلمات چقدر میتونن بی معنی باشن
وقتی احساس سر در گمی میکنی.
حال و روزم دقیقا شبیه کسیه که از یه طوفان گذشته و زنده مونده. زنده ست ولی هر جایی که میشناخت و میدونست از بین رفته؛ چون یه بار عدم ثبات وضعیت رو تجربه کرده و حالا دیگه به تمام ثباتها شک داره. آدمی که از طوفان میگذره، شاید به حرفا فکر کنه، شاید دستهای دوستی رو بفشاره اما تا آخر الارمی در پس ذهنش وجود داره که نجوا کنه :«اگه باز طوفان شه چی؟ اگه همه چیز دوباره از بین بره چی؟»