بچه ها ی شب منو شوهرمو بچم رفتیم بیرون شوهرم گفت راه جنگلو با موتور یکم بریم منم گفتم ن خطرناکه میترسم بچه هست گفت نترس داخل نمیرم ک یکم جاده رو رفتیم داخل از نگهبانی بالاتر وسط جاده بود سمت چپ و سمت راستمون جنگل روزش خیلی قشنگه ولی شب خب طبیعتا تاریکه ترسناکه همینطور ک میرفتیم شوهرم گفت من ی چیزی دیدم برق زد گفتم ن من ندیدم بعد برگشت دیگه راهو ادامه نداد انگار کار خدا بود و خدایی شوهرمم عاقله گف خطرناکه بالاتر رفتن بعد برگشتنی گف بازم دیدم ی چیز برق زد گفتم اره منم دیدم بعد همینطور داشیم برمیگشیم ک گف عه نگا انگار دوتان دارن میان منم دیدم چار تا چشم برق میزد حرکت میکردن من انقد ترسیده بودم دعا و قران خوندم فکر میکردم جنه برشوهرم گفتم گاز بده برو شوهرمم گازشو گرف رسیدیم نگهبانی گف نترس رسیدیم چیزی نیست گفتم جن بود گف ن بابا حیوون بود پلنگه شبا میان پایین از اون شب من ترس پلنگ دارم چند تا فیلمم دیدم ک پلنگا محیط بانا یا ب ادما حمله کردن یا اومدن توشهر میترسم شبا خواب ندارم فکر میکنم از پنجره میاد تو پنجره هارو میبندم یا فکر میکنم میاد تو تراس چیکار کنم ترسم از بین بره ؟؟؟