اخه قبلا ی خانومی واسه زندگیمون خیلی دعا میگرفته باورت نمیشه همه ی دعانویسای شهرمونو رفته بود دعای مرگ طلسمای سنگین میگرفت
واقا اون دوران زجر کشیدیم
خوابمم اینجوری بود که داشتیم تارای عنکبوتو از خونمون پاک میکردیم که یهو مار سیاه دیدم که زدم تو سرش بمیره ولی نمرد بعدم اون خانومو وارد خونمون شد ی تیکه از غذامونو برداشت که اون مار توی همون تیکه ی غذا بود
من اصلا به دعا و طلسم تا قبل اینکه با چشم خودم ببینم اعتقاد نداشتم ولی واقا اون دوران زجر کشیدم حس میکنم بازم اون خانوم رفته شروع کرده دعا و طلسمو
همش برام سواله که چرا خدا چیزی به اسم دعا و طلسم خلق کرده که اینجوری باهاش میشه زندگیه بقیه رو خراب کرد