2777
2789
عنوان

مچ بختک گرفتم

| مشاهده متن کامل بحث + 320 بازدید | 37 پست

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

چون نمیتونن از نظر فیزیکی ارتباط بگیرن اونا مثل باد میمونن مثل هوا میمونن همه جا هستند ب چشم دیده نم ...

اتفاقا این قابلیت ها رو دارن لمس انسان تکون دادن اجسام اگر قصد اذیت کردن داشته باشن انجامش میدن من از زبون خودم نمیگم در این باره کلی مطالعه کردم و حتی تجربیات دیگران این رو تایید می کنه

یه شب ک خواب بودم حس کردم در اتاقم باز شد

خونه ما قدیمیه و من تو اتاق تنها میخوابیدم 

بعد در حالت خوابو بیداری دیدم یه دختر چهار دستو پا میاد سمتم وباهام حرف میزنه صداشم دقیقا عین صدای خواهرمه

هی داشت بهم نزدیک و نزدیک تر میشد من اونقدر ترسیده بودم ک نفسم بند امد دستشو اورد سمتم از ترس گاز گرفتم

بخدا هنوز حسش میکنم پست سردشو

بعد خودشو انداخت روم کلا بدنم بی حس شد ن میتونستم داد بزنم ن میتونستم حرف بزنم میخاستم مادرمو صدا کنم نمیشد اصلا


بعداز چند ثانیه همه چی برگشت ب حالت عادی 

ب بقیه تعریف کردم گفتن بختکه هنوز ک هنوره نمیدونم واقعا دیدمش یا تو خواب بود ولی حسش کردم

زنده_بمان_وجدانم#                                              نام کاربری:باران تو  :) 
ن بگو من عاشق این چیزام هفته پیش عمدا چراغارو خاموش کردم آنابل ۴ گذاشتم سه نصفه شب تماشا کردم🤣

همون داستان که میگه هروقت احساس تنهایی کردی یه فیلم ترسناک پلی کن دیگه حس نمی کنی تنهایی😂😂😂

چه عجیب و وحشتناک😰😰😰

یه بارم ب شکل مامانم دیدم

یه بارم ب شکل یه گربه


از وقتی عروسی کردم و امدم خونه خودم دیگه ندیدم

زنده_بمان_وجدانم#                                              نام کاربری:باران تو  :) 
همون داستان که میگه هروقت احساس تنهایی کردی یه فیلم ترسناک پلی کن دیگه حس نمی کنی تنهایی😂😂😂

🤣🤣🤣🤣مشکل اینه من بعد اونم حس تنهایی دارم هیچوقت فک نکردم الان از زیر تختم یچیزی میاد بیرون. ولی یبار اتاقمونو سم پاشی کرده بودیم بخاطر حشرات. خودمون خوابیدیم حال پذیرایی. من خوابم نمی‌برد مامان بابام خواب بودن یهو چشمم افتاد ب دیوار ی سایه سیاه رد شد گفتم حتما ماشین از بیرون رد شده نور چراغش سایه انداخته رو دیوار دو دقیقه بعدش همون سایه اینبار رو سقف ظاهر شد و حرکت کرد و اومد وایساد. دیگه ترسیدم گفتم خب شاید مامانم یا بابام تکون خوردن سرجاشون سایشون اونجا ثابت مونده خودمو تکون دادم دیدم سایه تکون نخورد فهمیدم سایه من نیس منتظر موندم یکیشون تکون بخوره ببینم سایه هم تکون میخوره یا نه جالبه هم بابام تکون خورد هم مامانم ولی سایه وایساده بود اونجا که یهو دیدم وقتی هرسه تامون ثابت بودیم و هیچکدوم تکون نمیخوردیم سایه رد شد رفت😳ینی بعد اون هیچوقت جرعت نکردم شب تو حال پذیرایی بخوابم. حس کردم از درون بدن من رد شد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792