من قبل ازدواجم. ی خاستگار داشتم خیلی سنتی فقط 2 جلسه اومدن خونمون حضوری ک دیدیم ب هم نمیایم جواب رد دادم ولی اون خیلی اصرار داشت خلاصه رد شد. بعد ی نفر دیگ اومد خاستگاریم و قبول کردم (همین ک الان زنشم). وقتی اومد خاستگاریم بهش گفتم شاید برید تحقیق ولی بهتر بدونی من ی خاستگار داشتم کاملا همه چی رسمی و سنتی بوده دو جلسه برا اشنایی اومدن خونمون ولی رد شده پس فردا ایراد نشه. شوهرم گفت نه بابا حالا همه خاستگار دارن. اخه ما شهر کوچیک بودیم همه همدیگه رو میشناسن. بعد خواهر شوهرم ی روز اصراررر میکرد ک مادرت بیاد بریم پیاده روی رفت مامانم. ب مامانم گفت بود دخترت ایراد داره چرا از قبل نگفتین نامزد داره. مامانمم ناراحت شده بود گفته بود چ ایرادی ناراحتین نمیدیم بهتون. منم ب شوهرم گفتم این حرفا یعنی چی شوهرم گفت ب خدا بی خبرم از اینکه خواهرم همچین حرفی زده. شوهرم سر خواهرش داد زد گفت ب تو چه من همه چیو فهمیدم زندگی خودم. ولی من همچنان ناراحت بودم و گریه میکردم گفتم خدایا همین بلایی ک سرم اومد سرش دخترش بیاد. بعد دخترش شیفته ی ی پسر شد و اومدن خاستگاری ولی نمیدونم چی شد ک نشد. حالا تو این مدت ی پرستار رفته بود خاستگاریش همه چی اوکی شد و روز قبل عقد (ما نامزدیمون بعد عقد. رسم نداریم قبل عقد دختر و پسر باهم بگردن مگر اینکه خانواده خبر نداشته باشن) پسر عکس دختر خواهر شوهرمو دیده بود. و گفته بود چطور همچنین چیزیو ب من نگفتین و عکساش پخش شدده منم نمیتونم قبول کنم و همه چی تموم شد🤕