فکرکن من چه مدت ازش فاصله دارم چقدر دوسش داشتمو دارم...
این همه میگذره ها اما دیشب برا دلتنگیش گریه میکردم اما وقتی گفن اینجوری میشه ناراحت نشدم ن ک بگم دروغه ها ولی فکرک کردم دیدم من هیچ دلیلی برای جنگیدن براش ندارم..
نمیگم من عالی و خوبم ها ن خیلی اخلاقا بدی دارم خیلی زیاد اما میدونم اونقدری اون از اینکه منو از دست داده نابود میشه من نباید بشم دختر خوب زیاده اما باشرایط من ک راضی باشه با شرایطش کنار بیاد کمه....
همیشه توحرفاش میگفت هیچوقت نباید بین ماجدایی بیوفته ولی من بهش گفتم هربار مگ اینکه کسی تو زندگیمون ب جز خودمون نباشه.
میدونی امروز ک فکرمیکنم بااینکه دیشب گریه کردم و خابیدم میبینم واقا همینجوریع اگ دیر بیاد و عشقش سرد بشه دیکه نمیذارم باشه...
چرا سختی بکشم برا ادمی ک خودش میخاد ببازه.ب قول خودش انقدر تو زندگیم باخت داشتم تو یه باخت دیگه...
سخته ها دل کندن انقدر سخته ک فرهاد ترجیح داد کوه بکنه ولی دیگه یه وقتایی جون میدی این وسط..
چندروز ب رفیقم میگفتم دیگه دلم تنگ شده میخام اعتراف کنم ولی ارزش اعتراف هم نداشت چون من نمیخاستم کسی بدونه چقدر دوسش داشتم...
توام شرایط مالی اوکی ای هم داری درس میخونی مطمن باش جایگاهت بالاس. مردا از زن مستقل میترسن...
الانم دلی اینو نوشتم برات بگم سخته ها ولی وابستگی پدر دربیاره اکیهویی از بغلش قرارباشه جداشی و بدونی یکی دیگه کنارشه واقعا زجر میکشی....