چشم باز کردم وسط مشکلات خانوادگی بودم
از وقتی به دنیا اومدم پدر مادرم باهم مشکل داشتن
وقتی ۶ سالم بود جلو رو خودم مامانم کتک خورد و صورتش پر از خون شد
تو ۸ سالگی شاهد کتک خوردن مامانم با کمر بند بودم
تو اون سالا هی مامانم میرفت دادگاه شکایت و قهر و نفقه و دیه
بابامم دو بار به خاطر کتک زدن زندان رفت
دوباره با واسطه گری فامیل برگشتن سر زندگی
دعوا و کشمکش اینا ادامه داشت
مامانم سالی چند بار میرفت قهر
هر بار یکی میومد راضیش کنه برگرده
یه بار اقاجونم یه بار پدر زنعموم
یه بار ریش سفیدا فامیل
یه بار مردم و فامیل درجه ۲
یه بار عمه ها
هربار یکی جمع میشد اینا برمیگشتن سرزندگی
دوباره روز از نو روزی ازنو
۱۵ سالم بود طلاق گرفتن