خونه بابام خوب بود فقط بابام خيلي سختگير و تعصبي بود
من اصلا اعتماد به نفس نداشتم چون هيجا نميتونسم برم هيچ دوستي نداشتم كه باهاش رفت و امد كنم
وقتي ازدواج كردم همسرم خيلي دركم كرد خيلي كمكم كرد كه تو جامعه باشم هوامو داشت خيلي
خيلي با دوستام ميرفتم كلا ازاد شده بودم ديگه
همسرم خيلي دركش بالاس