به یاد تاپیک های آرتمیس رفتم و چند تا از پیام رو خوندم
اسم تو برام آشنا بود اومدم و تاپیکاتو خوندم
من دیر دیر میام نی نی سایت
من 21ساله ازدواج کردم
دو تا بچه دارم،کارمندم،کلی از همسرم سرم
هر چی بگی مالی جانی عاطفی فداکاری کردم تو این زندگی
سه سال پیش دلیل همه سردیا و پرخاشگریاشو فهمیدم...البته بعد بچه دومم
ظاهر زندگیمو حفظ کرده بودم ولی دیگه بریدم
اون سالهای سال با دوست دختر دوران مجردیش که متاهل و بچه دار بود رابطه عاطفی داشته
خودش پسش زده بود چون یه دختر خیابونی بود
ولی از روی عادت با همدیگه در ارتباط طولانی بودن
از وقتی فهمیدم دیگه اون آدم سابق نیستم
به لطف تاپیک های آرتمیس خودمو پیدا کردم ولی زندگیم از چشمم افتاد
حق طلاق و حضانت دارم خونه به اسممه ولی فقط دلم براش میسوزه که جایی نداره بره میمیره بدون من و بچه ها...منو میزاره تو مذمت
بی آبرویی نکردم ولی سرد سردم
به خاطر بچه هام با کار خودمو سرگرم کردم
ولی من روز به روز دارم به یه زندگی آروم و تنها فکر میکنم
به زور دارم تحمل میکنم این زندگی رو
تا مرز طلاق هم رفتم اما بچه بزرگم منو به خودخواهی متهم کرد...
از همه فاصله گرفتم حتی خانواده خودم
فقط میرم سرکار و میام به بچه هام میرسم
همسرم فکر میکنه داغم سرد شده
و مخاد که عادی باشم مگه میشه بهترین سالهای زندگیمو ازم گرفته حالا بی خیال باشم،خنجری که از پشت بهم زده همیشه همراهمه...اون خودش منو انتخاب کرده بود ولی همه جوونیمو ازم گرفت با بلاتکلیفی بین عقل و دلش
فکر نکن تنهایی درد سختیه
اتفاقا من آرزومه که تنها باشم و سرپناه بچه هام
اما نمیتونم از زندگیم بیرونش کنم
کسی باورش نمیشه با من چیکار کرده...
تنهایی شرف داره به گدایی محبت
بهت پیشنهاد میکنم واقعا خودت رو دوست داشته باشی تا نیازت نباشه یکی بیاد بازیت بده و بره...
تا آخر عمرم عشق دیگه برام معنایی مداره و فقط میخام با خودم و بچه هام تو آرامش باشم
همسرم از اینجا رونده و از اونجا مونده
میدونه دیگه دوسش ندارم
اون زنیکه هم تو درد دلشاش به همسرم گفته بوده با دوست همسرش هم ارتباط داره کلا خراب بوده
و همسرم اشتباهش رو تا آخر ادامه داده و سر عقل اومده شاید...ولی دیگه هیچی برام مهم نیست شاید اگه حرفایی آرتمیس نبود الان خودم و زندگیم و بچه هام انگشت نما بودیم تو این شهر...
بهت پیشنهاد میکنم به پیشرفتت فکر کنی اونی که واقعا بخادت بهونه نمیاره