آره عزیزم
خدالعنت کنه خانوادشو همش زیر سر اونا بود داداشش قبول شده بود پزشکی این نمیتونست میگفت دیگه الان وقتش نیست من کشش ندارم حوصله درس و اینارو ندارم(خودش مغازه داشت)بمیرم براش من
خانوادش همش سرکوفت میزدن میگفتن از داداشت یادبگیر از تو کوچیک تره ولی مایه افتخارمونه و از این چرت و پرتا🥺
بمیرم من همش میگفت آوا من دیگه خستم از این زندگی اگه دارمم ادامه میدم به خاطر توعه دیگه نمیکشم از دست خانوادم کاش من میمردم جاش
یه شب قبل شام میره تو اتاق درو قفل میکنه بعد چند ساعت هرچی باباش اینا صدا میکنن جواب نمیده میرن و ....🙂
ببخشید عزیزم طولانی گفتم خاطرات مرور میشه دلم گرفته🥺