من بابام بخاطر این جریانی که الان می نویسم و قبلاندم گفتم بحثم شد گفت تو دیگه بچه من نیستی از این حرف ها منم دلم شکست رفتم خونه پدر بزرگم .اونم گفت بریم مسله حل کنیم دید اینا حرف حساب حالی شون نیست دعوا شد
اینم جریان
اینو بگم و میدونمم که همتون مقصرم میدونین
اینکه همه توجه بابام رفت سمت مادرم و من واقعادارم ضرب میبینم و اینکه بابای من فوق العاده زن زلیله
بابام ۸صبح میره ۸شب میاد (سرکاره)
بعدم که میاد مامانم براش برنامه چیده که بریم سینما پارک کافی شاپ و غیره
و اینکه منم نمی برن
دوم اینکه بابام امورات و خرج خونه رو گذاشته به عهد مامانم و کارت پولیش دسته مامانمه و اینکه مادرم هروقت بهش میگی پول بده میگه از بابات بگیر به بابام میگم میگه از مادرت بگیر
و اینکه من فقط نقش گارسون اجرا میکنم از سر کار که میاد من چای بیارم اینا ولی موقع خوش گذرونی ها خانم خونه تصمیم گیرندس
و منم انگار نخواسته بودم واینکه بابام بخاطر این مسله خیلی بد باهام رفتار کرد