اونجا خانم میگه من ۱۰۰ سال سیاهم این بچه رو نمیخوام به شوهر عمم میگه بگیر این پسرت من نمیخوام و اونجا بوده که پسر شو میسپره دست عمم که من نمیخوامش و الان بردارن برین یا میبرین یا میارم میزارم دم خونه تون فرار میکنم
خلاصه بگم عمم اون روز بچه رو که ازش گرفته عمم قسم می خورده اون لحظه اون نوزاد که تازه به دنیا اومده بوده یه جوری انگشتش گرفته محکم