2821
2789
عنوان

قصه دلبری

| مشاهده متن کامل بحث + 2122 بازدید | 93 پست

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

💖🌸💖🌸💖

🌸💖🌸💖

💖🌸💖

🌸💖

💖


#قصه_دلبری

#قسمت_هفتاد_و_ششم


فردا صبح ، در شهرک شهید  محلاتی از مسجد نزدیک خانه مان تا مقبرة الشهدا تشییع شد .

همان جا کنار شهدا نمازش را خواندند .

یادشب عروسی افتادم ، قبل از اینکه از تالار برویم خانه ، رفتیم زیارت شهدای گمنام شهرک😢


مداح داشت روضه حضرت علی اصغر علیه السلام می خواند .

نمیدانستم آنجا چه خبر است ، شروع کرد به لالایی خواندن .

بعد هم گفت :همین دفعه آخر که داشت میرفت ، به من گفت :

« من دارم میرم و دیگه برنمیگردم! توی مراسمم برای بچه ام لالایی بخون!»😭


محمد حسین ،  نوحه ی :

« رسیدی به کرب وبلا خیره شو / به گنبد به گلدسته ها خیره شو

اگه قطره اشکی چکید از چشات / به بارون این قطره ها خیره شو»

را خیلی می خواند و دوست داشت .‌‌..

نمیدانم کسی به گوش مداح رسانده بود یا خودش انتخاب کرده بود که آن را بخواند!😭


یکی از رفقای محمد حسین که جزو مدافعان هم بود ، آمد که

« اگه میخواین ، بیاین با آمبولانس همراه تابوت برین بهشت زهرا! »

خواهر و مادر محمدحسین هم بودند ، موقع سوارشدن به من گفت :

« محمدحسین خیلی سفارش شما رو پیش من کرده . اونجا باهم عهد کردیم هرکدوم زودتر شهید شد ، اون یکی هوای زن و بچه اش رو داشته باشه!»

گفتم :

« میتونین کاری کنین برم توی قبر؟؟»

خیلی همراهی و راهنمایی ام کرد ..

آبان ماه بود و خیلی سرد . باران هم نم نم میبارید .

وقتی رفتم پایین قبر ، تمام تنم مورمور شد و بدنم به لرزه افتاد ..

همه روضه هایی را که برایم خوانده بود ، زمزمه کردم .

خاک قبر خیس بود و سرد . گفته بود :

« داخل قبر برام روضه بخون ، زیارت عاشورا بخون ، اشک گریه بر امام حسین رو بریز توی قبر ، تاحدی که یه خرده از خاکش گل بشه!»💔

برایش خواندم . همان شعری که همیشه آخر هیئت گودال قتلگاه می خواندند ، خیلی دوستش داشت :

« دل من بسته به روضه هات

جونم فدات میمیرم برات

پدر و مادر من فدات

جونم فدات میمیرم برات

سر جدا بيام پایین پات

جونم فدات میمیرم برات »


#رمان_شهید_محمد_خانی ✨


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄

من با کسی دشمن نیستم . چرا درخواست دوستی میدید؟؟؟

💖🌸💖🌸💖

🌸💖🌸💖

💖🌸💖

🌸💖

💖

#قصه_دلبری

#قسمت_آخر


صدای

« این گل پرپر از کجا آمده » نزدیک تر می شد ...

سعی کردم احساساتم را کنترل کنم .

می خواستم واقعا آن اشکی که داخل قبر میریزم ، اشک بر روضه امام حسین علیه السلام باشد نه اشک از دست دادن محمدحسین!

هرچه روضه به ذهنم می رسید ، می خواندم و گریه می کردم ..

دست و پاهایم کرخت شده بود و نمی توانستم تکان بخورم 😭

یاد روز خواستگاری افتادم که پاهایم خواب رفته بود و به من می گفت :

« شما زودتر برو بیرون! »


نگاهی به قبر انداختم ، باید میرفتم .

فقط صداهای درهم و برهمی می شنیدم که از من می خواستند بروم بالا اما نمی توانستم ..

تازه داشت گرم میشد ، دایی ام آمد و به زور من را برد بیرون!😭

مو به مو همه وصیت هایش را انجام داده بودم ..

درست مثل همان بازی ها.

سخت بود در آن همه شلوغی و گریه زاری با کسی صحبت کنم ..


اقایی رفت پایین قبر ..

در تابوت را باز کردند . وداع برایم سخت بود ، ولی دل کندن سخت تر😭😭

چشم هایش کامل بسته نمیشد .‌

می بستند ، دوباره باز می شد!

وقتی بدن را فرستادند در سراشیبی قبر ، پاهایم بی حس شد.

کنار قبر زانو زدم ، همه جانم را آوردم در دهانم که به آن آقا حالی کنم که با او کار دارم ...

از داخل کیفم لباس مشکی اش را بیرون آوردم ، همان که محرم ها می پوشید . چفیه مشکی هم بود . صدایم می لرزید ، به آن آقا گفتم :

« این لباس و این چفیه رو قشنگ بکشید روی بدنش! »


خدا خیرش بدهد ، در آن قیامت ، با وسواس پیراهن را کشید روی تنش وچفیه را انداخت دور گردنش...

فقط مانده بود یک کار دیگر ..

به آن آقا گفتم :

« شهید می خواست براش سينه بزنم . شما میتونید ؟ »

بغضش ترکید . دست و پایش را گم کرده بود ، نمی توانست حرف بزند .

چند دفعه زد روی سینه اش ...

بهش گفتم :

« نوحه هم بخونید!»

برگشت نگاهم کرد ، صورتش خیس خیس بود ..

نمیدانم اشک بود یا آب باران . پرسید :

« چی بخونم؟! »

گفتم :

« هرچی به زبونتون اومد!»

گفت :

« خودت بگو!»

نفسم بالا نمی آمد .

انگار یکی دست انداخته بود و گلویم را فشار میداد😣

خیلی زور زدم تا نفس عمیق بکشم ، گفتم :

« از حرم تا قتلگه زینب صدامیزد حسین / دست و پا میزد حسین

زينب صدا میزد حسین!»

سینه میزد برای محمد حسین و شانه هایش تکان می خورد .

برگشت . با اشاره به من فهماند که: « همه را انجام دادم ! »


خیالم راحت شد که پیش پای ارباب ، تازه سینه زده بود ..😭😭


#به_پایان_آمد_این_دفتر_حکایت_همچنان_باقیست


#رمان_شهید_محمد_خانی✨    



‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄

من با کسی دشمن نیستم . چرا درخواست دوستی میدید؟؟؟

سلام صبح بخیر

داستان شهید محمد خانی هم به پایان رسید امیدوارم استفاده کرده باشین

و ان شاءالله شهید محمد حسین محمد خانی شفیع ما باشن


یا علی 🙋‍♀️

التماس دعای فرج🙏

من با کسی دشمن نیستم . چرا درخواست دوستی میدید؟؟؟

خداروشکر پیدات کردمممم

اللهم عجل الولیک الفرج بحق حضرت زینب (س) اللهم صل علی محمد اول محمد وعجل فرجهم💐🌺 ..تو تاپیکای مذهبی صدام کنید....خوشحال میشم براتون ذکر بگم و دعا بخونم....التماس دعا داشتی بهم بگو 🌷🌷🌷

سلام صبح بخیر داستان شهید محمد خانی هم به پایان رسید امیدوارم استفاده کرده باشین و ان شاءالله شهید ...

الهی امین 

شادی روحش صلوات

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل الفرجهم

انشالله ک شفیع منو بچهام باشه 

حاجی سلام منو امیررضامو ب اقام برسون 😭😭😭😭هوای امیررضای منو داشته باشن  قسمت میدم ب شش ماهه ارباب😭😭😭😭😭😭😭

اللهم عجل الولیک الفرج بحق حضرت زینب (س) اللهم صل علی محمد اول محمد وعجل فرجهم💐🌺 ..تو تاپیکای مذهبی صدام کنید....خوشحال میشم براتون ذکر بگم و دعا بخونم....التماس دعا داشتی بهم بگو 🌷🌷🌷

سلام منو ب خانم زینب س برسون😭😭😭

اللهم عجل الولیک الفرج بحق حضرت زینب (س) اللهم صل علی محمد اول محمد وعجل فرجهم💐🌺 ..تو تاپیکای مذهبی صدام کنید....خوشحال میشم براتون ذکر بگم و دعا بخونم....التماس دعا داشتی بهم بگو 🌷🌷🌷

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792