داستان ازین قراره که منو نامزدم دو سال محرمیت داریم
دو سال پیش اواخر فروردین ماه بود که خاستگاری اومدن
قرار شد تو یکی دو هفته ما بریم کارامونو کنیم و اواسط اردیبهشت عقد کنیم
ما محضر و حتی اکی کرده بودیم تقریباً همه چی داشت درست میشد
پدر نامزدم سکته کردن و به رحمت خدا رفتن
ماهم خب نمیتونستیم تو اون شرایط عقد کنیم
محرمیت و تمدید کردیم تا بعد از سالگرد پدر نامزدم عقد کنیم
نزدیکای سالگرد پدرشون بود که من خالم بیماریش به اوج رسید
4سال درگیر کنسر بودن و تو همون تایم شدت پیدا کرد بیماری
ازونورم مادربزرگ من خورد زمین و پاش آسیب دید
کلا مامانم کاملا کارش رسیدگی به خالم و مادربزرگم بود
هیچ کسی دیگه ایم نداریم که این کارا رو کنه
خلاصه که نشد اون تایم عقد کنیم اصلا از لحاظ روحیم آماده نبودیم
تا مهر ماه که خاله ی نازنیم و از دست دادم 💔
حالا قرار بود امسال پاییز عقد کنیم
دقیقاااا دیشب داشتیم حرفش و میزدیم
البته همیشه حرفش و میزنیم
نه تنها خودمون دیگه برادرای نامزدمم یکی یکی زنگ میزنن ک معصومه خانم طولانی شده برید سر خونه زندگیتون عقد کنید و این حرفا (چون یه کمم خودم عقب مینداختم عقدو)
حالا دیشب دایی نامزدم هم از دنیا رفت🤦🏻♀️☹️🥺