اره تا یه هفته همش زنگ میزد میگف اگه حسابامو باز نکنین کلیه امو میفروشم...خلاصه هر روز یه چی میگف
بابامم میگف هرکار دوس داری بکن تا نیای من حساباتو باز نمیکنم
خلاصه یه روز صبح یهویی اومد
میگف ۲۵روز مرخصی داره ولی وقتی حساباشو باز کرد رفت
کلا چهار روز اینجا بود
ولی خودش میگف واس خاطر شما اومدم نه حسابام