سالیانی که بگذرد و عطای خیلی چیزها را به بقای همان چیزها ببخشی و واژه تسلیم شدن را دنیا برایت تفهیم کند! در سکوت یک روز تابستانی صدای درب زدن آرزوهایت می رسد… او چیز دگر داند… او چیز دگر سازد
دبستانی بودم عاشق یه پسره ای شده بودم که توی مدرسه بغلیمون بود بنده خدادشبی خیارشور بود خودمم بدتر از اون با یه عالمه سیبیل رژ میزدم وقتی میدیدم میرفت سوپر میرفتم توی سوپر از جلوش رد میشدم هی خداااا