یه دختر خاله دارم چند سال ازم کوچیکتره...
فقط وقتی کارش گره میخوره مامانش و خودش یاد من میوفتن.
ما تهرانیم و اونا شهرستان
درس میخونه و میخواد مهاجرت کنه
سالی دو بار میومد تهران کارهاش رو بکنه.
وقتی میومد اصلا باهام حرف نمیزد
فقط موقعی که گرسنه میشد میگفت خاله من گرسنه ام. یه چی بده بخورم.
مطلق هم کمکم نمیکرد و بعد غذا می رفت تو اتاق در رو میبست.. تازه بچه هامم دعوا میکرد
من با دو تا بچه کوچیک مثل مهمون ازش پذیرایی میکردم
کلا خیلی سرد و یخ بود و اصلا هم نمیگفت میخواد کجا بره
هر چی هم ازش میپرسیدم جواب سر بالا میداد. شوهرم میگفت ازش بپرس ساعت چند برمیگرده و برنامه اش چیه بدونیم کدوم سمت تهرانه...تهران شهر بزرگیه و ممکنه خدایی نکرده اتفاقی بیوفته.
از دستش خیلی ناراحت بودم چون خونمون فقط حکم هتل رو داشت براش... البته من اصلا نمیخواستم کنجکاوی کنم تو کارهاش ولی چون خونه ما بود مسئولیتش با ما بود و یه سری اطلاعات اولیه رو باید میدونستم... که اونم نمیگفت
یه سری بعد یک هفته که خونمون بود و از دستش کُفری شده بودم، شوهرم پرسید برنامه امروز دختر خاله ات چیه...
تا کی بیرون هست و اینا ...
منم داشتم ادای حرف زدنش رو پیش شوهرم در میآوردم و میگفتم اون که باهام حرف نمیزنه و جواب نمیده
فقط میگه خالههه من گرسنه ام... خاله ههه من تشنه ام....یه
نگو تو اتاق داشت میشنید....😑😑😑🥴🥴🥴
بلافاصله دیدم وسایلاشو جمع کرد و بلیط هواپیما گرفت و برگشت... هیچی هم جوابمو نمیداد...
یه نیومد خونمون...