2777
2789
وای من عاشق اینم یکی بشینه تعریف کنه واسم

تو راهنمایی با دوستم تو حیاط قدم می‌زدیم یه دختر نشون دادم گفتم وای ببین عین خنگا راه می‌ره دیدم چپ چپ منو نگاه می‌کنه گفت دختر خالمه گفتم این ن اون یکی رو میگم گفت اونم دختر داییمه

هیچی دیگه همین

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

زایمان خواهرم بود رفته بودم بیمارستان ک شب پیشش باشم . هی زنگ میزدن عکس بچه رو بفرس . حال خودش چجوره فلان . اعصابمم خورد چون عادت شده بودم . باز گوشیم زنگ خورد دیدم بچه کوچیکشه ۳ سالشه زنگ زده ب مامانم بگو صبح از دکتر اومد برام شیر کاکائو بخره 

منم قاطی کردم گفتم خیله خب میگم واست ک ی   ر شاشا ئو بگیره بیاره خاله انقد زنگ نزن🤣🤣🤣

یه روز کاسه صبرم پر‌میشه میریزه.     همه جا رو غم برمیداره غصه برمیداره . خنده ای ندارم . حتی شاید گریه ای هم نداشته باشم . فقط هستم ولی دیگ اون من سابق نیستم
 وای روده هام😂 قیافه خواهرت اون لحظه

فقط ی نگاه معصومانه کرد منم گرفتم خابیدم کنارش ب رو نیاوردم😂😂

یه روز کاسه صبرم پر‌میشه میریزه.     همه جا رو غم برمیداره غصه برمیداره . خنده ای ندارم . حتی شاید گریه ای هم نداشته باشم . فقط هستم ولی دیگ اون من سابق نیستم

یه دختر خاله دارم چند سال ازم کوچیکتره...

فقط وقتی کارش گره میخوره مامانش و خودش یاد من میوفتن.

ما تهرانیم و اونا شهرستان

درس میخونه و میخواد مهاجرت کنه

سالی دو بار میومد تهران کارهاش رو بکنه.

وقتی میومد اصلا باهام حرف نمیزد

فقط موقعی که گرسنه میشد میگفت خاله من گرسنه ام. یه چی بده بخورم. 

مطلق هم کمکم نمیکرد و بعد غذا می رفت تو اتاق در رو می‌بست.. تازه بچه هامم دعوا میکرد

من با دو تا بچه کوچیک مثل مهمون ازش پذیرایی میکردم

 کلا خیلی سرد و یخ بود و اصلا هم نمی‌گفت میخواد کجا بره

هر چی هم ازش می‌پرسیدم جواب سر بالا میداد. شوهرم میگفت ازش بپرس ساعت چند برمیگرده و برنامه اش چیه بدونیم کدوم سمت تهرانه...تهران شهر بزرگیه و ممکنه خدایی نکرده اتفاقی بیوفته.

از دستش خیلی ناراحت بودم چون خونمون فقط حکم هتل رو داشت براش... البته من اصلا نمیخواستم کنجکاوی کنم تو کارهاش ولی چون خونه ما بود مسئولیتش با ما بود و یه سری اطلاعات اولیه رو باید میدونستم... که اونم نمیگفت

یه سری بعد یک هفته که خونمون بود و از دستش کُفری شده بودم، شوهرم پرسید برنامه امروز دختر خاله ات چیه...

تا کی بیرون هست و اینا ...

منم داشتم ادای حرف زدنش رو پیش شوهرم در می‌آوردم و میگفتم اون که باهام حرف نمیزنه و جواب نمیده

فقط میگه خالههه من گرسنه ام... خاله ههه  من تشنه ام....یه 

نگو تو اتاق داشت میشنید....😑😑😑🥴🥴🥴

بلافاصله دیدم وسایلاشو جمع کرد و بلیط هواپیما گرفت و برگشت... هیچی هم جوابمو نمی‌داد...

یه نیومد خونمون...

یعنی بدترین ستوتی که تو عمرم دادم این بود...

خیلی بد بود...

ولی از یه طرفم خوب شد...

اون موقع بچه هام خیلی کوچیک بودند

مامانش هم میومد خونمون هفته وار میموند ...اصلا به روی خودش نمی‌آورد که یه بار بگه یه سالاد رو بده من درست کنم.

منم همش مشغول پخت و پز وتمیز کاری و کارای بچه و اینا بودم.

تازه خاله ام که جوونه پیش شوهرم خیلی بد لباس می‌پوشید و هم شوهرم هم خودم هیلی معذب بودیم

مشکلی با روسری نپوشیدن نداشتم و ندارم.

ولی لباسهاش مناسب خونه خودش بود نه خونه کس دیگه...

شوهرم شبا دیر میومد خونه که زیاد به پُست خاله ام نخوره ...

هر چند من مهمون نوازم و تمام تلاشم رو میکنم که کسی که خونمون بهش بد نگذره

ولی این دو نفر رو مخ بودند...

سوتی بدی دادم🥴🥴🥴

یه دختر خاله دارم چند سال ازم کوچیکتره... فقط وقتی کارش گره میخوره مامانش و خودش یاد من میوفتن. ما ...

کاش بلندتر داد میزدی بابا

ماهم تهرانیم و کل ایل طایفه شهرستانن هر چندماه یبار میان تهران بریز و بپاش و خرید میکنن

الان بابام یه ترفند جدید یاد گرفته هر مهمونی که بدون هماهنگی شبا میاد..بابام بهشون میگه دیرتون نمیشه برید خونه واسه شام؟ 

دیگه نمیان خونمون😐😂

Nothing
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز