چرا؟؟
چرا نگم؟؟
چرا همش باید دهنمو بسته نگه دارم
و عین احمقا بگم خدا یا شکرت
هیچیزی توی زندگیم بهم نداد
هیچوقت توی زندگیم شادنبو
همیشه غمگین بودمو ازش خواهش میکردن کمک کنه ولی مگه آدم حسابم میکرد
هیچوقت حال بدم براش مهم نبود چه قدر زجه زدمو ازش کمگ خواستم چقدر ناله کردم چقدر به خودش و ائمه اش رو زدم
همه شون سنگدلن
امشون نامردن
دیگه دلم نمیخواد خودمو برای تدایی فدا کنم که هیچوقت هیچ کاری برام نکرد
کل زندگیم رو زجر کشیدمو از میون همه چی توی دنیا فقط یه چیز ازش خواستم ولی همونم بهم ندا خوشحالی همونم ازم گرفت
دیگه دوسش ندارم دیگه نمیخوامش دیگه نمیخوامش